پژوهش های ایرانی. اسناد نام خلیج فارس میراثی کهن و جاودان

Mare de Persia -Sinus Persici- Persico mare- . Mare Persio-persian gulf

یک نقشه بهتر از هزاران مطلب

 

در سالگرد اعلام استقلال بحرین: بحرین، چگونه از ایران پهلوی جدا شد؟

این نقشه را دولت امپراتوری عثمانی و دشمن شماره یک امپراتوری صفوی ترسیم کرده اند بحرین که شامل (منطقه شیعه نشین عربستان) نیز می شد هم با رنگ و هم با ذکر نام در فهرست و جزو قلمرو  ممالک ایران است.

اقدام‌های ایران برای الحاق بحرین به ایران پیش از تصمیم ناگهانی و بی‌سابقه‌ی محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به انصراف از حقّ حاکمیت ایران بر بحرین و «تاخت‌ زدن» حاکمیت ایران بر گله‌جزیره‌ی بحرین با اعاده‌ی حاکمیت ایران بر جزیره‌های بوموسا و تنب بزرگ و کوچک، بحرین، جزو لاینفک و بخش جدایی‌ناپذیر ایران قلم‌داد می‌شد.

1- ابعاد جغرافیایی گله‌جزیره‌ی (مجمع‌الجزایر) بحرین، مرکب از سی‌وپنج جزیره‌ی بزرگ و کوچک واقع در کرانه‌ی جنوبی خلیج‌فارس به وسعت 622 کیلومتر مربع است. بزرگ‌ترین این جزیره‌ها، همان جزیره‌ی بحرین - شامل بندر منامه - است که پس از جزیره‌ی قشم، بزرگ‌ترین جزیره‌ی خلیج‌ فارس است. دومین جزیره‌ی بزرگ این مجمع‌الجزایر، محرّق یا محرّک است. جمعیت بحرین، نزدیک به هشت‌صد هزار نفر است و اکثریت مردم آن ایرانی‌تبارند. از جهت مذهبی، اکثریت مطلق یعنی شصت درصد ساکنان بحرین، شیعه، بیست درصد سنّی و بقیه مسیحی یا هندویی‌اند. از روزگاران کهن، شیعیان بحرین را بحارنه (جمع بحرانی، مانند بیاهقه = جمع بیهقی، قزاونه = جمع قزوینی و تبارزه = جمع تبریزی) می‌خوانده‌اند و در مقابل، اهل سنّت ساکن آن منطقه را بحرینی (نه بحرانی) می‌گفته‌اند.

 

2- سابقه‌ی تاریخی بحرین بر پایه‌ی اسناد و مدارک تاریخی از دیرباز، چه از جهت جغرافیایی، چه سیاسی و چه فرهنگی بخشی جدایی‌ناپذیر از سرزمین‌های ایرانی به‌شمار می‌رفته است. کهن‌ترین حماسه‌ی منظوم جهان که با نام گیل‌گمش در تمدن سومری در حوالی 3200‌ پ.م. در منطقه‌ی هلال خصیب (Fertile Crescent، از خلیج‌فارس تا سرچشمه‌های دجله و فرات در شمال عراق و ترکیه) سروده شده است، موطن قهرمان نیمه‌بشری و نیمه‌خدایی آن حماسه را بحرین (دیلمون، به زبان آسوری تیلمون) می‌شناساند. دیلمون که «بهشت سومری»‌ است، واژه‌ای ایرانی ا‌ست؛ هم‌چنان که نام قهرمان آن حماسه، گیل‌گمش (گیل + گاومیش) نیز ایرانی ا‌ست. بحرین در عصر هخامنشیان، با نام «نی‌دوک‌کی» به آکدی و دیلمون یا تیلمون به آسوری، جزیی از شاهنشاهی بزرگ هخامنشی بوده است. در 539 پ.م. فتح بابل به‌دست کورش بزرگ، فراریان بابلی به دیلمون آمدند و در آن جا تشکیل دولتی به نامه گِرهَه (Gerrha) دادند.  پس از حمله‌ی اسکندر در 331 پ.م. یعنی در طول حکومت سلوکیان و اشکانیان، قبیله‌های مهاجر عرب به این جزیره‌ها راه یافتند و در سیستم ملوک‌الطوایفی و غیرمتمرکز اشکانی، آزادانه به زندگی بدوی خود ادامه دادند تا آن‌که اردشیر بابکان، موسس سلسله‌ی ساسانی، در 266 م. حاکم محلی بحرین را که سنطرق نام داشت شکست داد و بحرین را تحت تصرّف گرفت و شهرهای جدید در آن‌جا بنا نهاد که یکی از آن‌ها «خِط» (خِتّ) یا «فنیاد اردشیر» (بنیاد اردشیر) نام گرفت؛ چنان‌که ابن‌بلخی ضمن گزارش کارنامه‌ی اردشیر نوشته است: «و از آثار او، آن است که به پارس یک کوره، ساخته است، آن را اردشیر خوره گویند و فیروزآباد از جمله‌ی آن است و چند پاره‌شهر و نواحی؛ و در اعمال عراق و بابل چند جایگاه ساخته است و همه را به نام خویش بازخوانده است و... شهری به بحرین که آن را «خِط» [خِتّ] خواننده و نیزه‌ی خطّی [خِتّی] از آن‌جا خیزد و این جمله او بنا کرده است»1. بحرین در دوران شاهنشاهی ساسانیان، با نام «ایالت میش‌هیگ» یا «اوال» یکی از ایالتهای ایرانی بود. اگرچه هرمزد دوم (فرزند نرسه) که در 302 م. به سلطنت رسیده بود،‌ در 309 در جنگ با اعراب که به مرزهای ایران تجاوز کرده بودند، کشته شد اما جانشین او، شاپور ذوالاکتاف (سلطنت 309-337 م.)، به‌همین دلیل، اعراب را سخت مجازات کرد و حاکمیت ایران را در بحرین تجدید نمود؛ چنان‌که ابن‌بلخی گوید: «او را از بهر آن شاپور ذوالاکتاف گفتندی که چون طفل بود، از همه‌ی اطراف، مفسدان دست ‌برآورده بودند و برخصوص عرب دست‌درازی بیش‌تر می‌کردند و چون به حدّ بلوغ رسید،... بزرگان لشگر را جمع کرد... و وزیران را گفت... آغاز به جهاد عرب خواهم کردن... سه هزار مرد مبارز، جریده با خود برنشاند... و تا عرب خبر یافتند، سواران سلاح پوشیده و شمشیر کشیده، دیدند و هیچ‌کس از آن عرب خلاص نیافتند، الا این‌که همه یا کشته یا گرفتار شدند... پس مرد را می‌آوردی و هر دو کتف او به هم می‌کشیدی و سولاخ می‌کردی و حلقه‌ای در هر سوراخ کتف او می‌کشیدی... و او را از بهر این ذوالاکتاف گفتندی»2. در زمان خسرو انوشیروان، ایران در تقسیمات کشوری و سازمان نظامی خود تغییرات و اصلاحاتی به‌عمل آورد و بخش‌های جنوبی کشور را باعنوان نیم‌روز نام‌بردار کرد. اسپهبد (= فرمان‌روای کل) نیمروز برای هر یک از شهرها «مرزبان» (= فرمان‌دار) خاصی معین کرد. از آن پس، بحرین بخشی از ایالت فارس و خوزستان شمرده می‌شد. آخرین مرزبان ساسانی در بحرین با نام آزادفر پسر گشنسب به شدّت عمل معروف است. وی، دست و پای اعرابی را که کاروان خراجی که از یمن به دربار خسرو پرویز می‌رفت، غارت کرده بودند، برید و به همین دلیل، عرب‌ها او را «مکعبر» لقب دادند. روند تعیین حاکم برای بحرین از سوی دولت ایران، تا سقوط ساسانیان ادامه داشت، چنان‌که به روایت بلاذری، مرزبان هَجَر (بحرین) در سال هشتم هجری، سیبُخت نام داشته است و شخص پیامبر با اعزام سفیری به‌نام علاء بن عبداللّه حضرمی، نامه‌ای به او فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد و او به اسلام گروید. با این همه به‌هنگام حمله‌ی اعراب، یکی از شهرهای بحرین به‌نام «زاره» که مرزبانی ایرانی به‌نام پیروز داشت، همراه شهرهای دیگر چون قطیف، سابون و دارین در برابر حمله‌ی اعراب مسلمان ایستادگی کردند و تنها پس از شکست نظامی، تسلیم شدند.3 در باب فتح بحرین، ابن‌بلخی ذیل عنوان «شرح گشادن مسلمانان پارس را» می‌نویسد: «آغاز گشایش پارس به اول اسلام،‌ چنان بود که عمر بن الخطاب، عاملی را به بحرین گماشته بود، نام او علاء حضرمی، و این علاء حضرمی، هرثمه بن جعفر البارقی را بفرستاد تا از دیار پارس جزیره‌ای بگرفت، نام آن جزیره «لارو» [= لار]؛ چون خبر این فتح به عمر بن الخطاب رسید، خرّم گشت و گفت: این آغاز فتح پارس است؛ نامه‌ای نبشت... تا با دیگر اصحاب جزایر جنگ می‌کردند و بعد از آن دیگر باره،‌ عمل بحرین و عمان به عثمان‌ بن ابی‌العاص ثقفی داد... جزایر با ولایت پارس رود... و چون این جزایر گشاده بودند، روی به زمین پارس نهادند... و در آن عصر والی پارس از قبل یزدجرد، شهرک مرزبان بود... لشگری عظیم جمع آورد... یکی از مقدّمان عرب... نیزه بر سینه‌ی شهرک زد و بکشت...»4. به‌این‌گونه مسلّم است که به هنگام حمله‌ی اعراب به ایران، بحرین بخشی از سرزمین پارس بود و پس از اسلام هم به مرکز سیاسی و نظامی اقلیت‌های مذهبی به‌ویژه نخست «اهل رده» و سپس صاحب الزنج و سرانجام شیعیان دوازده امامی و اسماعیلی تبدیل شد. مرزبان مشقّر – از شهرک‌های بحرین – در اوج جنگ‌های اهل رده، دادفروز گشنسان بود که با دیگر زرتشتی‌های مسلمان ناشده یا از اسلام برگشته خود را در مرکز زاره تجهیز کرد و بالاخره شکست خورد و تسلیم شد و در شمار سرداران سپاه عرب به ایشان پیوست. به‌حدّی که قرمطیان بحرین – در نوعی هم‌سویی نظامی با اسماعیلیه‌ی مصر – در برابر رژیم رسمی خلافت عباسی بغداد سخت ایستادگی کردند و حتا در 317‌ ق. – به رهبری ابوطاهر پسر ابوسعید جنابی (= گناوه‌یی) – به مکه لشگر کشیدند و نه تنها حاجیان و زائران را در حرم کعبه کشتند، بلکه حجرالاسود را از مکه با خود به بحرین آوردند.  ناصر خسرو قبادیانی (وفات 481 ‌ق.) نیز که از شیعیان اسماعیلی بود و مسیر حرکت خود را همیشه چنان انتخاب می‌کرد که از دیدار و کمک هم‌مسلکان خویش بهره برد، از جزیره‌ی بحرین یاد کرد است: «چون از لحساء به جانب مشرق روند، هفت فرسنگی دریاست. اگر در دریا بروند، بحرین باشد و آن جزیره‌یی‌ست پانزده فرسنگ طول آن و شهری بزرگ است و نخلستان بسیار دارد و مروارید از آن دریا برآورند»5. در نیمه‌ی دوم قرن پنجم، حکومت‌گران شیعی عیونی، دست قرمطیان را از بحرین کوتاه کردند و در 469‌ ق./ 1076‌ م. با کمک ملک‌شاه سلجوقی حکومتی شیعی در آن‌جا بنیاد نهادند که یک‌صد و هفتاد سال ادامه یافت. سلسله‌ی حاکمان عیونی در 636‌ ق./ 1239‌ م. به‌دست اتابک ابوبکر سعد زنگی – ممدوح سعدی – با اخراج نماینده‌ی خلیفه‌ی عباسی از بحرین، برافتاد و یک‌بار دیگر، بحرین به‌عنوان بخشی از سرزمین فارس، مستقیماً از سوی شیراز اداره می‌شد، چنان‌که شمس قیس رازی که کتاب المعجم را در زمان سلطنت ابوبکر بن سعد زنگی تألیف کرده است، در دیباچه‌ی آن کتاب در ذکر قلمرو فرمان‌روایی آن پادشاه نوشته است: «و بسطت ولایتش هر روز عریض‌تر و اینک غیضٌ من فیض و رشحٌ من سفح، مملکت کیش و مضافات آن از زمین عرب و به وادی حجاز چون بلاد بحرین و ظاهره و باطنه‌ی عمان و قلهات و تمامی بندرگاه‌های خلیج‌پارس و قلاع و قصباتی که بر آن سمت است و سایر جزایر دریابار با حصانت معاقل و مناعت منازل آن از کنار آب بصره تا سواحل هند»6. در 725‌ ق. امیر تالش چوپانی - از سوی سلطان ابوسعید – ایلخان مغول – والی فارس و کرمان شد و امیر تالش شرف‌الدین‌شاه محمود اینجو را به تصدّی امور مامور کرد. اما این نایب اندک‌اندک مستقل شد و سرانجام سلطان ابوسعید در 734 ‌ق. محمودشاه اینجو را از حکم‌رانی فارس و در نتیجه بحرین که از توابع فارس بود، عزل کرد و آن را به امیر مسافر ایناق واگذار کرد. اما در سراسر عصر دولت آل‌مظفر، بحرین در اختیار ملوک هرمز بود که به‌نام شاه شیخ ‌ابواسحاق و دیگر ملوک مظفری خطبه می‌خواندند و به ایشان خراج می‌دادند.7 حمدالله مستوفی در قرن هشتم نوشته است: «جزیره‌ی بحرین از اقلیم دوّم... داخل فارس و از ملک ایران است»8. هنگامی‌که پرتغالی‌‌ها به خلیج‌فارس وارد شدند، در بحرین قلعه‌ای ایجاد کردند، ولی روسای قبیله‌ی بنی‌جبر که از طرف ملوک هرمز بر بحرین حکومت می‌کردند، ‌سر از ربقه‌ی اطاعت ایشان بیرون کشیدند. پس از چندی، ملوک هرمز در 913 ق./ 1507 م. به بحرین لشگرکشی کردند و قبیله‌ی بنی‌جبر حاکمیت ملوک هرمز را پذیرفتند. از 928 تا 1010‌ ق. حکومت بحرین در اختیار خاندان فالی از شیعیان فارس بود. در این اوان، از سویی پرتغالی‌ها و از سوی دیگر عثمانی‌ها هم به اعمال نفوذ و استعمار نواحی خلیج‌فارس و از جمله بحرین شروع کردند. در اوایل قرن یازدهم هجری، اللّه‌وردی‌خان سردار نام‌دار شاه‌عباس صفوی در مقام بیگلربیگی فارس از طریق عسلویه به بحرین لشگر کشید و در نتیجه بحرین از 1010‌ق./ 1601‌ م. دوباره مستقیماً زیر نظر والی فارس اداره می‌شد. در 1040‌/1630 امام قلی‌خان – فرزند اللّه‌وردی‌خان – کشته شد و سوندوک، سلطان زنگنه، و پس از او به تناوب ده‌ها حاکم ایرانی دیگر به حکومت بحرین منصوب شدند. در 1127‌/1715 سلطان عمان به بحرین حمله کرد و لطف‌علی‌خان، والی فارس، در 1130 ق. به زحمت توانست از عمّانی‌ها خلع ید کند. اما در پی سقوط اصفهان، بحرین از 1136‌ ق. به بعد به مدت چندین سال تا برآمدن نادرشاه – هم‌چون دیگر بخش‌های ایران همانند خراسان که در تصرّف ملک محمود سیستانی بود – در اختیار عرب‌های محلی بود.

نادرشاه افشار پس از تاج‌گذاری در 1148‌ ق.، محمدتقی‌خان بیگلربیگی فارس را مأمور تصرّف بحرین کرد. محمدتقی‌خان پس از تصرّف مجدد بحرین، کلید قلعه‌ی بحرین را برای نادرشاه فرستاد و نادر شخص او را به امارت آن جزیره‌ها منصوب کرد. از کشته‌شدن نادر تا چند سال دوباره بحرین، حالت عادی نداشت. کریم‌خان زند، در 1190‌ ق. شیخ نصر فرزند شیخ ناصر را به حکومت بحرین تعیین کرد و او برای اخذ مالیات به بحرین رفت. امپراتوری استعماری بریتانیا که در عصر شاه‌عباس صفوی برای بیرون راندن پرتغالی‌ها از خلیج‌فارس به ایران کمک کرده بود، از 1236‌ ق./ 1820 م. زیر پوشش بهانه‌هایی قانونی چون مبارزه با دزدان دریایی و تحریم برده‌فروشی، پایه‌های حضور مستقل خود را در آب‌های خلیج‌فارس محکم کرد و از 1264‌/ 1847 از شیخ‌محمد بن خلیفه اجازه گرفت که تمام کشتی‌ها و مردم بحرین را تفتیش کند. هنگامی‌که شیخ محمد مزبور، برای نجات از شرّ انگلیسی‌ها با والی فارس و پادشاه ایران به مکاتبه پرداخت و ضمن تمکین از حاکمیت ایران از دولت ایران تقاضای کمک کرد، انگلیسی‌ها با استفاده از قدرت نظامی خود بحرین را تصرف کردند و با برکناری شیخ‌محمد و برادرش شیخ‌علی، شیخ‌عیسی بن علی را به روی کار آوردند. شخص اخیر با نماینده‌ی دولت استعماری انگلستان، دو معاهده امضا کرد که بدون اجازه‌ی انگلستان با دولت دیگری – یعنی ایران و عثمانی – رابطه پیدا نکند وجز دولت انگلستان هیچ کشور دیگری در بحرین نماینده‌ی سیاسی نداشته باشد. به این‌گونه رسماً بحرین، تحت‌الحمایه‌ی انگلستان شد.

انگلیس از 1302‌ خورشیدی / 1923‌م. در بحرین نمایندگی دایمی (= فرمانده‌ی‌ سرزمینی) تأسیس کرد و در این مقام در 1306 خورشیدی/ 1927 م. با عربستان قراردادی بست که مورد شکایت ایران قرار گرفت. در 1310 که انگلیس با الزام شیخ بحرین به امضای قراردادی جدید، تسلّط خود را بر بحرین محکم‌تر کرد، دولت ایران در پانزدهم تیرماه در قالب نامه‌ای سرگشاده به امضای عبدالحسین تیمورتاش (وزیر دربار بدفرجام رضاشاه پهلوی) به سر رابرت کلایو (وزیر امور خارجه‌ی وقت انگلیس) نوشت: «اصل احترام به حقوق و منافع مشروع تمام دول در حقوق بین‌الملل عمومی... اقتضا دارد که دولت بریتانیا به ایران حق بدهد که سرزمین‌هایی را که مالکیت ایرانی آن‌ها شناخته شده است،‌ رسماً مطالبه کند»9. با وجود این اعتراض‌ها از سوی دولت ایران که پیوسته تا 1313 تکرار می‌شد، انگلیس در 1314‌ خ./1935م. پایگاهی برای نیروی دریایی خود در بحرین ایجاد کرد و با شروع جنگ جهانی دوم و سپس اشغال ایران، فرصت مذاکرات دیپلماتیک از ایران سلب شد. در طول جنگ جهانی دوم بحرین عملاً یکی از مستعمرات انگلیس بود و به‌همین دلیل هواپیماهای آلمانی و ایتالیایی، تأسیسات بحرین را بمباران کردند. سرانجام بعد از این‌که انگلیس در 1345/ 1966 پایگاه نظامی خود را از عدن به بحرین منتقل نمود، موجب تمرکز بیش‌تر قدرت انگلیس در بحرین شد. در عین حال، هنگامی‌که انگلیس اعلام کرد که تا پایان سال 1971 نیروهایش را از شرق سوئز بیرون خواهد برد و از این‌رو پیشنهاد تأسیس دولت «امارات عربی» را با نه شیخ‌نشین از جمله بحرین داد، ایران آن را توطئه‌ی جدید استعمار خواند و با آن مخالفت کرد.

 

3- اقدام‌های ایران برای الحاق بحرین به ایران پیش از تصمیم ناگهانی و بی‌سابقه‌ی محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به انصراف از حقّ حاکمیت ایران بر بحرین و «تاخت‌ زدن» حاکمیت ایران بر گله‌جزیره‌ی بحرین با اعاده‌ی حاکمیت ایران بر جزیره‌های ابوموسا و تنب بزرگ و کوچک، بحرین، جزو لاینفک و بخش جدایی‌ناپذیر ایران قلم‌داد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طیّ لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم کشورمان اعلام کرد. علیقلی اردلان، وزیر امور خارجه‌ی وقت، در پاسخ به اعتراض‌های انگلیس و دولت‌های عرب به این لایحه، اظهار کرد که «بحرین جزیی از پیکر ماست». در همین اوان، محمود فرخ (معتصم‌السلطنه) هم استان‌دار بحرین تعیین شد و ساختمانی هم در خیابان شاه (جمهوری کنونی) مرکز استان‌داری بحرین نام گرفت. در 1340 شیخ بحرین به‌نام سلمان از دنیا رفت و پسر او شیخ‌عیسی در بحرین زیر نظر انگلیسی‌ها به حکومت رسید. ایران نیز به جنب‌وجوش افتاد و به تحرّکاتی دست زد. از جمله «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» (ساواک) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با کمک فکری فعّالان حزب پان‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخت که برابر آن با تبلیغات وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق کنند و تحرکات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق، انجام دهند و با تمهید مقدمات «اطلاعاتی– امنیتی» لازم - از جمله اعزام مأموران ساواک به شکل مسافر، گردشگر و بازرگان به بحرین از یک‌سو و تقویت نیروی دریایی از سوی دیگر- در یک روز معیّن شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرمان‌دهان نظامی در یک فروند هواپیما به منامه حرکت کنند و در میان استقبال پرشوری که آن‌جا توسط بحرینی‌ها و ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیأت ایرانی به‌عمل خواهد آمد، عملاً بحرین را به تصرف نیروهای ایرانی درآورند.10 هفته‌نامه‌ی «تهران مصوّر» به مدیریت مهندس عبداللّه والا نیز در همان سال نوشت که، اگر سپهبد تیمور بختیار به نخست‌وزیری برسد «آزادی بحرین یکی از برنامه‌های ایشان خواهد بود»11. این نقشه‌ی «آزادسازی» بحرین را اوّل‌بار سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا که در بهار 1329 به نخست‌وزیری رسید - و چون قصد کودتا علیه شاه و جمهوری‌ کردن ایران را داشت، در توطئه‌ای کشته شد - در سر می‌پرورانید. رزم‌آرا قصد داشت با آرام‌سازی و تنش‌زدایی، هر سه دولت انگلیس، آمریکا و شوروی را با خود هماهنگ سازد و با موضعی معتدل، حقوق ایران را در مسأله‌ی ملی‌کردن نفت و نیز تثبیت حاکمیت ایران بر بحرین به نتیجه برساند. شخص محمدرضاشاه در روز دوم مرداد 1338 در دهمین جلسه‌ی مصاحبه‌ی مطبوعاتی مدیران و سردبیران روزنامهها و مجلههای کشور گفت: «بحرین مال ما و متعلق به ماست. منتها فعلاً این اشکال در کار هست که شخصی به عنوان حاکم این جزیره وارد معاهداتی شده و بعضیها [انگلیسیها] هم در مقابل او تعهداتی به گردن گرفتهاند»12. امیر اسداللّه علم هم که در کابینه‌ی رزم‌آرا، وزیر کار بود، همین برنامه را در زمان نخست‌وزیری‌اش - یعنی پس از برکناری منوچهر اقبال در تیر 1341 و پیش از به روی کارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342 - در نظر داشته است و حتا به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزیره‌ها را با اعزام ایرانی‌ها به آن‌جا، ایرانی بکنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید»13. باری، گزینه‌ی توسّل به تحرّکات نظامی برای الحاق بحرین به ایران از سوی سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا در زمان نخست‌وزیری‌اش و سپس سپهبد تیمور بختیار در دوره‌ی ریاست‌اش بر ساواک، مطرح بود. این‌گونه تحرّکات نظامی برای تثبیت حقّ حاکمیت از سوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه نبوده و نیست. برای مثال، در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاکمیت خود بر اروندرود از طریق رزمایش مقتدرانه‌ای نیک از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 به رغم دعاوی عراق بر «شط‌العرب»، با پشتیبانی جت‌های جنگنده‌ی نیروی هوایی، کشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس کرد و زد و بُرد. در مقابل، دولت عراق که ادعای حاکمیت بر کویت داشت، هنگامی‌که تحت فرمان صدام حسین به کویت حمله کرد، با واکنش آمریکا مواجه شد و دوباره بازنده شد.

ایران نه تنها هیچگاه از اعلام رسمی حاکمیت خود نسبت به بحرین کوتاه نیامد، بلکه در پی تصویب لایحۀ مورخ آبان 1336 همیشه بحرین را «جزء لاینفک ایران و استان چهاردهم کشور» دانست

در سطح بین‌الملل، هم، دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 خورشیدی/ مه 1982 با دعوی حاکمیت بر گله‌جزیره‌ی فالکلندز (‌Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاکمیت استعماری انگلستان، آن جزیره‌ها را با پیاده‌نظام خود تصرّف کرد،‌ اما دولت محافظه‌کار بریتانیا در زمان نخست‌وزیری مارگرت تاچر با لشگرکشی و نیز غرق ‌کردن کشتی آرژانتینی «بلگرانو» به مقابله‌ی مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزیره‌ها بیرون راند و باز در آن‌جا مستقر شد. با این همه، آرژانتین هیچ‌گاه دست از ادعای حاکمیت خود برنداشته است، و هم‌چنان از هر موقعیتی برای حمله به موضع استعماری انگلیس و تجدید دعوی خود استفاده می‌کند؛ چنان‌که آخرین بار در نهم مرداد 1387 / 30 ژوئیه‌ی 2008، خانم کریستینا فِرناندز دُکرچنر (Christina Fernandez de Kirchner)، رییس‌جمهور آرژانتین در دیدارش با آوازخوان معروف و محبوب غرب، مادونا (Madona) با صراحت از حاکمیت آرژانتین بر این جزیره‌ها سخن گفت و شکایت کرد که: «دولت انگلیس به رهبری مارگارت تاچر در عملیات نظامی بر آرژانتین پیروز شد اما هیچ‌گاه قادر نخواهد بود که چهره‌ی استعماری‌اش در قرن بیست‌ویکم را مخفی کند»14.

پیشینه‌ی حاکمیت ایران بر بحرین با حاکمیت آرژانتین بر جزیره‌های فالکندز مشابه بود و اگر ایران در نتیجه‌ی تحرّک نظامی با خطر واکنش متقابل انگلیس مواجه می‌شد، با توجه به منفور بودن سوابق استعماری انگلیس در مصر، عراق، خلیج‌فارس، فلسطین، هند، پاکستان و بنگلادش، اکثریت ملت‌های مسلمان جهان طرف انگلیس را نمی‌گرفتند و به فرض که ایران از جهت نظامی مغلوب می‌شد، از جهت سیاسی و وجاهت بین‌المللی محبوب ملل استعمارستیز جهان می‌شد و در فضای سیاست دوقطبی جهان، بلوک شرق هم پیش از این‌که ایران را در سازمان‌های بین‌المللی محکوم کنند، انگلیس را محکوم می‌کردند. از جهت حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین - بر ‌خلاف اروندرود - اثبات حاکمیت ایران بر بحرین، از اثبات حاکمیت ایران بر اروندرود قوی‌تر بود. باید احتمال داد که اگر ایران همان‌طور که حاکمیت خود را بر اروندرود در مقابل عراق با یک تحرّک نظامی تثبیت کرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحرّکی می‌زد و حتا در منامه قشون پیاده می‌کرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله‌ی نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هرچند خلاف آن (یعنی نوعی واکنش نظامی بریتانیا و حتا عراق) هم دور از ذهن نبود؛ چنان‌که هنگامی‌که سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مرادمیرزا حسام‌السلطنه آزاد کرد، نیروی دریایی دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس به مانور پرداخت و به دولت ایران اخطار داد که از هرات عقب‌نشینی کند. اما مسأله‌ی بحرین در دوره‌ی محمدرضاشاه که انگلیس بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه‌قاجار که انگلستان بزرگ‌ترین امپراتوری جهان بود، قابل قیاس نیست. یعنی با عنایت به تصمیم سال 1350 خورشیدی/ 1968 م. دولت انگلیس به خروج از شرق کانال سوئز که شامل خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی که ایران بحرین را بازپس می‌گرفت، دولت انگلیس در آستانه‌ی عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشکیل فدراسیون «امارات متحده‌ی عربی» متوسل به لشگرکشی نمی‌شد. آمریکا هم در آن تاریخ جز یک پایگاه نیروی دریایی که در بحرین داشت، ‌در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام همّ و غمّ آن، جلوگیری از نفوذ شوروی بود. به احتمال قوی، آن کشور هم‌چنان که در داخل ایران پایگاه‌هایی برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه‌ی چنین پایگاه‌هایی در بحرین، با ایران کنار می‌‌آمد. عراق هم در اروندرود که منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌که با نداشتن دست‌رسی به خلیج‌فارس قادر به معارضه‌ی نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیک به صفر بود. از این‌رو اگر نیروی دریایی ایران دست به تحرکی زده بود، به احتمال قوی بدون خون‌ریزی و برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید. افزون بر مواضع خاص انگلیس و آمریکا، از جهت جوّ بین‌المللی هم با توجه به سوابق حاکمیت ایران، امکان پادرمیانی بیش‌تر از سوی مراجع بین‌المللی و در نتیجه بررسی اسناد تاریخی حاکمیت ایران بر بحرین در سازمان ملل که پایه‌اش بر «استعمارزدایی» ا‌ست، وجود داشت و اگر ایران سیاست خارجی مستقلی می‌داشت، در آن برهه‌ی خاص با داشتن توان‌مندی‌های نظامی، تصرّف عملی بحرین - همانند تصرّف جزیره‌ی ابوموسا و اعمالِ حاکمیت بر اروندرود - شاید حرکتی بود که به خطرپذیری (ریسک) می‌ارزید. طرف‌داران واگذاری بحرین (امثال امیرعباس هویدا، اسداللّه علم، عباس مسعودی، علی‌نقی عالی‌خانی و دیگران)، عمده‌ترین دلیل پذیرش انتزاع بحرین از ایران را عدم مشروعیتِ «توسل به نیروی نظامی برای حلّ مشکلات بین‌المللی» و لزوم مراجعه به شورای امنیت سازمان ملل متحد برای حلّ و فصل اختلافات مرزی و دعاوی متناقض مالکیت و حاکمیت وانمود کردند؛ در حالی که این مدعیان در عمل در این ادعا صادق نبودند، چنان‌که: اولاً، رژیم پهلوی در داخل کشور و برای حل منازعات سیاسی با اپوزیسیون داخلی، اصول گفتمان و مذاکره‌ی دور میز را رعایت نمی‌کرد. برای نمونه، مصادر امور چند روز پیش از همه‌پرسی (رفراندم) 6 بهمن 1341 در مسأله‌ی «انقلاب شاه و ملت»، بسیاری از سران احزاب ملی و چند روحانی (از جمله آیت‌الله سیدمحمود طالقانی) و شماری از دانش‌جویان (از جمله رضا مصطفوی، دانش‌جوی داروسازی دانشگاه تهران) را بازداشت کردند. ثانیاً، رژیم پهلوی، در سطح منطقه‌ای هم نه تنها برای تصرّف جزیره‌ی ابوموسا از تحرّکات نظامی خودداری نکرد، بلکه برای سرکوبی شورشیان ظُفّار به خواهش سلطان عمان (در 1354-1350) به آن کشور لشگرکشی کرد. ایران ابتدا در 1350 یک پایگاه هوایی در مانستون ایجاد کرد که کارکنان آن منحصراً از نیروی هوایی ایران بودند. سپس هوانیروز (هواپیمای نیروی زمینی) یک گردان مجهز از نیروهای ویژه‌ی هوابرد را برای عملیات ضدّ چریکی، رزم در کوهستان و نفوذ در نیروهای دشمن به آن‌جا فرستاد و در 1351 یک تیپ پیاده و دو آتش‌بار توپ‌خانه را به ظفار اعزام داشت. در 14 فروردین 1353 هم تیپ نادری به فرماندهی سرتیپ کاظم ریاحی به صورت سرّی برای طرح های عملیاتی در اختیار ستاد سلطان عمان قرار گرفت. در حالی که اگر این ادعا درست بود که ایران می‌بایست در قضیه‌ی بحرین به سازمان ملل متوسل شود که مبادا نیروهای مسلح ایرانی بدون مجوز از سازمان ملل به بحرین نزدیک شوند، چه‌گونه قابل توجیه بود که همان رژیم بدون هیچ مجوّز بین‌المللی به سرزمین‌های بیگانه (سلطان‌نشین عمان و مسقط) لشگر بفرستد؟15 در مقابل اعزام نیروهای مسلح ایرانی به ظفار که توجیهی نداشت، تحرّک نظامی برای الحاق بحرین به ایران از جهت سوابق تاریخی و ضوابط حقوقی، به مراتب موجه‌تر بود. ناخشنودانه، شاه ایران در باب بحرین – چون انگلیس و آمریکا مصلحت نمی‌دانستند – گزینه‌ی نظامی را به کلی منتفی دانست و به‌عکس در مسأله‌ی ظفار چون آمریکا و انگلیس می‌خواستند که جلو نفوذ کمونیسم را در خلیج‌فارس و یمن و عمان بگیرند، با اسلحه‌ی ایرانی و به‌خطر افکندن جان سربازان ایرانی به آن‌جا نیرو فرستاد و جمعی از جوانان ایرانی – از جمله فرزند عارف دولابی – در آن جنگ کشته شدند. بعد هم کمونیست‌های یمن جنوبی، یک فروند هواپیمای نیروی هوایی ایران را در آسمان غرب یمن سرنگون و خلبان آن را دستگیر کردند.

تصمیم ناگهانی شاه دایر به دست برداشتن از حاکمیت ایران بر بحرین بدون مراجعه به آرای عمومی همۀ ایرانیان و بدون کسب مشورت از قوای سه‌گانه انجام شد

باری، توسّل ایران به تحرّکات نظامی در مسأله‌ی احقاق حق ایران در بحرین اخلاقاً و قانوناً بسی موجه‌تر از اقدام مشابه نظامی ایران در مسأله‌ی ظفار بود چرا که در طول چهل و چند ساله‌ی اول قرن چهاردهم هجری، دولت ایران همیشه از حاکمیت خود بر بحرین دفاع می‌کرد. برای مثال، ایران در شهریور 1301، قیمت تمبر برای مرسولات پستی به بحرین را «مانند سایر نقاط ایران» معیّن کرد و در اسفند همان سال، عده‌ای از اشخاص سرشناس بحرین از وزارت پست و تلگراف ایران طی نامه‌ای تقاضا کردند که دفتر پستی بحرین را نیز به‌عنوان یک جزیره‌ی ایرانی رأساً اداره کند. در همین سال، مردم بحرین برای پیوستن به ایران «حزب نجات بحرین» را برای «استخلاص بحرین از عناصر اجنبی و الحاق آن به کشور اصلی» به رهبری شیخ عبدالوهاب زیانی - از روحانیان شیعه‌ی بحرین - تشکیل دادند و شرط عضویت در حزب را از حفظ داشتن لااقل دو اصل از اصول قانون اساسی ایران دانستند. هم‌زمان با این تحرکات، کمیسیون مشترکی (متشکل از نمایندگان وزارت خارجه و وزارت فواید عامه) در 29 اسفند 1301 خورشیدی/ 19 مارس 1922 م. برای اعاده‌ی عملی حاکمیت ایران در بحرین تشکیل شد و سرانجام در 1303‌/ 1924 در مطبوعات کشور و نیز در صحن مجلس شورای ملی، پیشنهاد شد که برای نمایندگی مردم بحرین در مجلس شورای ملی فکری اساسی شود.16

هنگامی‌که دولت انگلستان (به‌عنوان دولتی که بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306‌/ 1927 قراردادی با عربستان سعودی راجع به بحرین - و قطر و امارات متصالحه - امضا کرد، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض کرد و از آن به‌عنوان تجاوز به تمامیّت ارضی ایران به جامعه‌ی ملل شکایت برد. وزارت امور خارجه‌ی ایران، هم‌چنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر رابرت کلاویو، وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 / 22 نوامبر 1927 یادآور شد که:  «مالکیت ایران بر بحرین محرز... است و... [ماده‌ی 6 معاهده] تا درجه‌ای که مربوط به بحرین است، بر خلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای که همیشه بین دو دولت هم‌جوار موجود بوده است، منافات دارد. علی‌هذا دولت ایران به این قسمت از معاهده‌ی مذکور جداً اعتراض و انتظار دارد که اولیای دولت انگلیس به زودی اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمایند»17. مهدی‌قلی‌خان مخبرالسلطنه‌ی هدایت در مقام نخست‌وزیر، طی شکواییه‌ای که در 2 آذر 1306/ 23 نوامبر 1927 به دبیرخانه‌ی جامعه‌ی ملل تحویل شد، «برای حفظ حقوق مسلّم ایران نسبت به جزایر بحرین» رونوشت اعتراض‌نامه‌ای را که دولت ایران به انگلستان داده بود، به جامعه‌ی ملل فرستاد. این دادخواهی ایران، در صفحه‌ی 605 «روزنامه‌ی جامعه‌ی ملل» مورخ ماه مه 1928 به چاپ رسید و چون وزارت خارجه‌ی دولت انگلیس، مالکیت ایران را نسبت به بحرین انکار کرد، وزارت امور خارجه‌ی ایران مجدّد در 11 مرداد 1307 / 2 اوت 1928 خطاب به شارژ دافر آن کشور در تهران، یادداشت بسیار مفصل و مطولی فرستاد و طی آن استدلال کرد که هیچ‌وقت دولت مستقلی به‌نام بحرین وجود نداشته است و ایران هم هیچ‌گاه از حقوق خود بر بحرین صرف‌نظر نکرده است و بنابراین قراردادهای دولت انگلیس با شیوخ محلی، نمی‌تواند مانع تداوم حاکمیت ایران بر بحرین شمرده شود.  بعد از آن، دولت‌مردان ایران در 1309 در زمان وزارت امور خارجه‌ی محمدعلی ذکاء‌الملک فروغی، در 1310 طی نامه‌ای به قلم عبدالحسین تیمورتاش خطاب به وزارت امور خارجه‌ی انگلیس و در 1313 در زمان وزارت امور خارجه‌ی باقر کاظمی مرتب موضوع حاکمیت ایران در بحرین را تعقیب کردند و چون قراردادهایی برای استخراج نفت از بحرین توسط شرکت‌های نفت آمریکایی امضا شد، دولت ایران به دولت آمریکا نیز اعتراض کرد. اما به‌علت ضعف جامعه‌ی ملل و بعد شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین در شهریور 1320 راه به‌جایی نبرد. در زمان نهضت ملی‌شدن صنعت نفت، لایحه‌ی ملی‌ کردن صنعت نفت مورخ اسفند 1329 شامل ملی ‌کردن «شرکت نفت بحرین» نیز می‌شد. در پی بیرون راندن انگلیسی‌ها از ایران و خلع ید از شرکت غاصب نفت ایران و انگلیس، تومارهای بسیاری از بحرین به امضای طبقات مختلف مردم بحرین به تهران می‌رسید. دکتر مصدق قصد داشت پس از حل مسأله‌ی نفت نسبت به بازگرداندن بحرین به ایران نیز اقدام کند. در فاصله‌ی چهل‌وپنج ساله‌ی 1301 تا 1346 ایران نه تنها هیچ‌گاه از اعلام رسمی حاکمیت خود نسبت به بحرین کوتاه نیامد، بلکه در پی تصویب لایحه‌ی موّرخ آبان 1336، همیشه بحرین را «جزء لاینفک ایران و استان چهاردهم کشور» دانست تا آن‌جا که ایران، نه‌تنها استان‌داری ویژه برای بحرین تعیین کرد بلکه در مجلس شورای ملی ایران نیز یک نفر نماینده‌ی بحرین وجود داشت که به‌دلیل ناکامی ایران در برگزاری انتخابات در بحرین، حق رأی نداشت. البته دولت انگلستان به لایحه‌ی 1336 اعتراض کرد و مدعی شد که بحرین «یک کشور مستقل عربی» است و نمایندگان مجلس عوام انگلستان هم آن را تکرار کردند. اما دولت و ملت ایران، همیشه در برابر اظهارات انگلستان موضع می‌گرفت و در همه‌ی مجامع بین‌المللی از حاکمیت خود بر بحرین دفاع می‌کرد.18

 

4- چه‌گونگی انتزاع بحرین از ایران موضع‌گیری ایران در باب بحرین به‌عنوان جزو لاینفک ایران سال‌ها ادامه یافت. برای مثال، اردشیر زاهدی در خاطرات خود نوشته است که: «هنگامی‌که سفارت انگلیس را برعهده داشتم، برای شرکت در یک مهمانی به قصر ملکه‌ی انگلیس دعوت شدم. منوچهر ظلی و دکتر ظلی در کاخ ملکه پیش من آمدند و گفتند: سفیر بحرین در این مهمانی شرکت دارد. گفتم: من به عنوان سفیر ایران، چون بحرین را بخشی از قلمرو کشورم می‌دانم، همین الان قصر را ترک می‌کنم. ملکه‌ی انگلیس، در همان موقع وارد می‌شد، رییس کل تشریفات و مارشال کور دیپلماتیک آمدند و به من گفتند که این جریان در تاریخ انگلیس سابقه نداشته، گفتم این موضوع در تاریخ ایران هم سابقه نداشته»19.  تا آن‌که انگلیسی‌ها به ذهن شاه القا کردند که چون بحرین کشور فقیری ا‌ست و درآمد کافی ندارد، ایران به آسانی می‌تواند دست از حاکمیت خود بر آن جزیره‌ها بردارد! سِر دنیس رایت (Sir Dennis Wright)، سفیر اسبق انگلستان در ایران طی گزارش تلگرافی شماره‌ی 592، مورخ دوم آپریل 1968، خود به دولت متبوع‌اش تصریح کرده است که شاه، تمایلی به استفاده از نیروی نظامی برای «اشغال بحرین» ندارد، ولی به ملاحظه‌ی افکار عمومی مردم ایران نمی‌تواند از «ادعای مالکیت بحرین» بدون دست‌یابی به امتیاز دیگری دست بردارد. وی به فاصله‌ی چند روز در گزارش دیگری (به‌شماره‌ی 611، موّرخ هفتم آپریل 1968) می‌نویسد که شاه را در باب جزیره‌های ایرانی خلیج‌فارس ملاقات کرده است و او را از پیوستن بحرین به اتحادیه‌ی امارات متصالحه (امارات متحده‌ی عربی بعدی که سه سال بعد در 1971 تشکیل شد) ناخشنود یافته است.20 با وجود چنین پیشینه‌ای، محمدرضاشاه، زیر نفوذ و القای انگلیسی‌ها،‌ نخست در مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی گاردین، چاپ لندن، در شهریور 1345/ اوت 1966 آن‌‌چه را در دل داشت بر زبان آورد که «بحرین با توجه به این‌که ذخایر مروارید در سواحل آن به پایان رسیده است، از نظر ایران اهمیتی ندارد!». در ادامه‌ی همین مواضع، شاه در سفری به هند در چهاردهم دی 1347/ ژانویه‌ 1969 در دهلی‌نو اعلام کرد که دولت شاهنشاهی نمی‌خواهد با «اعمال زور» بحرین را تصاحب کند، بلکه حاکمیت بحرین را به دل‌خواه اکثریت مردم در یک همه‌پرسی آزاد زیر نظر سازمان ملل متحد وامی‌گذارد تا اگر اکثریت مردم بحرین علاقه به ملحق ‌شدن به ایران داشتند، بحرین در حاکمیت ایران بماند و اگر خواستند از ایران تجزیه شوند، کشوری مستقل گردند.21 این موضع‌گیری جدید، علیه سابقهی ممتد اعتراض ایران به جدایی بحرین از ایران بود، به حدی که ایران در هیجدهم تیر 1347 به شرکت دادن بحرین در «فدراسیون خلیج فارس» اعتراض کرده بود.22 «همه‌پرسی» عملاً یک «راه فرار محترمانه» برای تکذیب حاکمیت ایران و محصول توافق شاه با انگلیس و آمریکا بود. از این‌رو بی‌درنگ مفاد آن در اسفند 1348/ مارس 1970 به اوتانت، دبیر کل سازمان ملل متحد، اعلام گردید و دولت ایران رسماً خواستار «مساعی جمیله‌ی دبیر کل سازمان ملل برای نظرخواهی از مردم بحرین» شد و انگلستان هم با پیشنهاد ایران موافقت کرد! صحنه‌سازی و دودوزه‌بازی بیش از این نمی‌شد. در پی آن، مقدمات جدایی بحرین از ایران توسط یک هیأت دیپلماتیک ایرانی به ریاست امیرخسرو افشار (سفیر ایران در لندن) طی مذاکره با ویلیام لوس (William Luce)، نماینده‌ی سیاسی بریتانیای کبیر مقیم بحرین، فراهم شد. تصمیم بی‌مقدمه و ناگهانی شاه دایر به‌دست برداشتن از حاکمیت ایران بر بحرین بدون مراجعه به آرای عمومی همه‌ی ایرانیان (از جمله اهالی بحرین) و بدون کسب مشورت از قوای مقننه و قضاییه و حتا وزارت امور خارجه، انجام شد. بر این تصمیم ایرادهای فراوانی وارد است که ما در مقاله‌ی «سرگذشت، سرشت و سرنوشت همه‌پرسی» (ماه‌نامه‌ی حافظ، شماره‌ی 17، امرداد 1384) به آن‌ها اشاره کرده‌ایم. ماموران سازمان ملل متحد، برای نظرخواهی به شکل صوری و ساختگی از اهل حلّ و عقد بحرین، سه سوال طرح کردند. گزینهی اول، الحاق به ایران، گزینهی دوم باقی ماندن در تحت‌الحمایگی بریتانیا و گزینهی سوم، استقلال از هر دو.23 نتیجه‌ی این به اصطلاح همه‌پرسی، از همان آغاز، هم برای شاه و هم برای انگلیس که بحرین را تحت‌الحمایه‌ی خود داشت، معلوم بود. سرانجام در پی اعزام هیأتی از سازمان ملل به سرپرستی ویتوریو وینسپیر (Vittorio Winspeare) در فروردین 1349 با عاملیت شخصی به نام گیچیاردی، همه‌پرسی مناسبی (!)، بدون مشارکت عمومی، انجام شد و برگزارکنندگان همه‌پرسی‌ای بی‌یال و دم و اشکم (محدود به نظرخواهی مأموران سازمان ملل متحد از گروهی از اهالی و اصناف وابسته و غیرمستقل بحرین در زمان حضور بریتانیا در بحرین)، چنین اعلام کردند که اکثریت قاطع اهالی بحرین خواستار استقلال‌اند. کمبودهای این راه‌کار، عبارت بودند از این‌که اولاً، اقدام به ارجاع موضوع به سازمان ملل، برای مردم ایران و بحرین روشن و شفاف‌ تشریح نشده بود و نتیجه‌ی بده‌وبستان‌های پشت پرده و سرّی بین شخص شاه و دولت استعماری انگلیس بود. ثانیاً، دولت ایران هیچ‌گونه اقدامی حتا در سطح اطلاع‌رسانی و آگاهی‌بخشی برای ترغیب مردم بحرین نسبت به الحاق نهایی خود به ایران معمول نداشت، در حالی‌که لازم بود حداقل هیأت ایرانی علاقه‌مندی به تبلیغ و ترویج گزینه‌ی الحاق به ایران و تبیین پیشینه‌ی تاریخی تعلق بحرین به این کشور و فکر مشترک مردم ایران و بحرین در استعمارزدایی و بیرون ‌راندن انگلیس از منطقه، مأمور می‌شد و از طریق گفتاری، شنیداری و دیداری، ذهن اهالی بحرین نسبت به این مسأله روشن می‌شد. ثالثاً، همه‌پرسی باید کامل و صریح با نصب صندوق رأی و حق انتخاب یکی از دو گزینه در فضایی آزاد و دموکراتیک صورت می‌گرفت،‌ در حالی که نظرخواهی سطحی و اجمالی مأموران سازمان ملل به رفراندوم آزادانه شباهتی نداشت؛ زیرا تنها قشری از جمعیت بحرین اظهارنظر کردند و اکثریت مردم که شیعه و ایرانی‌تبار بودند، با محافظه‌کاری و ترس از عُمّال حکومت شیخ بحرین اظهارنظر نکردند.24 وارونه‌ی همه‌ی این مسایل، شورای امنیت سازمان ملل متحد طی قطع‌نامه‌ی شماره‌ی 278، مورخ 21 اردیبهشت 1349 خ./ 11 مه 1970م.، استقلال بحرین و قبول آن کشور به عضویت سازمان ملل متحد را به اتفاق آرا تصویب کرد و در یک ترفند سیاسی خنده‌‌آور از محمدرضاشاه به دلیل آزادمنشی و قبول اصول دموکراسی در بحرین (!) تقدیر و تشکّر کرد. هیأت دولت قطع‌نامه‌ای را برای قطعی ‌شدن استقلال بحرین از سوی مجلس شورا و سنا تصویب کرد.

   

برای احراز قانونی‌ نبودن این تصمیم کافی‌ است که به چه‌گونگی تعامل قوه‌ی مجریه با قوه‌ی مقننه در چنین مسأله‌ی ملی مهمی اشاره شود. دولت ایران، پذیرش قطع‌نامه‌ی شورای امنیت دایر به استقلال بحرین را به مجلس‌های شورا و سنا گزارش کرد. مجلس‌های شورا و سنا در 9 فروردین 1349 خبر انتزاع بحرین را به عنوان یک امر اجرایی که قوه‌ی مقننه با آن کاری ندارد، استماع کردند. واقعاً غریب است که اولاً در مسأله‌ی مهمی مثل واگذار کردن بخشی از کشور به بیگانگان و به عبارت دیگر مخدوش ‌کردن تمامیت ارضی ایران، نه لایحه‌ای از سوی دولت و نه طرحی از سوی مجلس ارایه شد. هیأت دولت فقط قطع‌نامه‌ای در تأیید قطع‌نامه‌ی شورای امنیت گذرانید و آن را به مجلس فرستاد. ثانیاً، از بین احزاب سیاسی و نمایندگان مستقل، تنها فراکسیون نمایندگان حزب پان‌ایرانیست به این تصمیم دولت اعتراض کردند و این گروه، مقالهای نیز در مخالفت با انتزاع بحرین در روزنامهی ارگان خود، «خاک و خون» چاپ کردند. آن‌ها دولت امیرعباس هویدا را از این باب، استیضاح نمودند. گفتنی ا‌ست دکتر محمدرضا عاملی تهرانی، قائم‌مقام دبیرکلّ حزب پان‌ایرانیست - که بعدها قائم‌مقام دبیرکل حزب رستاخیز در زمان دبیرکلی دکتر محمد باهری شد - ناطق مخالف اصلی در این موضوع بود. مجلس هم به‌ناچار موضوع تصمیم را به رأی گذاشت. نمایندگان مجلس سنا آن را در 28 اردیبهشت 1349 به اتفاق آرا تصویب کردند. نمایندگان مجلس شورا نیز که اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها نماینده‌ی طبیعی و حقیقی مردم نبودند و مثل کارگزاران و کارمندان دولت به این سمت منصوب شده بودند، با اطاعت بی‌قید و شرط از اراده‌ی شاه وقت، انتزاع بحرین را از خاک کشور، در نشستِ فوق‌العاده‌ی مجلس در روز 24 اردیبهشت 1349، با 199 رأی موافق و 4 رأی مخالف، تصویب کردند. مضحک آن است که ملّت ایران از طریق نهادهای بزرگ کشوری (هم‌چون نیروهای مسلح، احزاب سیاسی، دیوان عالی کشور، مرجعیت و روحانیّت شیعه و حتا مطبوعات سراسری) هیچ حرکت قابل ملاحظه‌ای در مقابل این «وطن‌فروشی» از خود نشان نداد و با عدم تحرّک سراسری و ملی، رژیم شاهنشاهی چند معترض محدود بی‌پشتیبان – هم‌چون داریوش فروهر، رهبر حزب ملّت ایران و تنی چند از هم‌وندان آن حزب - را نیز بدون محاکمه به زندان افکند. رژیم سابق، با کمال بی‌انصافی، نمایندگان حزب پان‌ایرانیست را که از حقّ قانونی خود استفاده کردند و استیضاح دولت امیرعباس هویدا را در این مقوله موجب شدند، در دوره‌ی بیست‌وسوم قانون‌گذاری اجازه‌ی انتخاب‌شدن نداد و به همین دلیل فقط دکتر فضل‌اللّه صدر که در مجلس شورای ملی جزو تأییدکنندگان اقدام دولت بود و به همین خاطر از حزب پان‌ایرانیست کناره گرفته بود و با هم‌کاری دکتر حسین تجدد، «حزب ایرانیان» را تأسیس کرد در دوره‌ی بیست‌وسوم به مجلس راه یافت.

 

صرف‌نظر کردن ایران از بحرین - هم‌چنان که لشگرکشی به ظفار – محصول تصمیم‌گیری فردی شخص شاه بود که در این‌گونه مسایل، نه تنها مردم عادی یا نمایندگان صوری آنان در مجلس‌های شورای ملی و سنا را از تصمیم‌های خود آگاه نمی‌کرد، بلکه چنین موضوعی را حتا با نخست‌وزیر مملکت نیز در میان نمی‌گذاشت. شاه فقط به نخستوزیر دستور می‌داد. در این مسأله هم، کمیسیونی از عدهای وزیر زیر نظر هویدا با شرکت رییس سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک)، یکی دو روز قبل از آن که انتزاع بحرین از ایران رسماً در مجلس شورای ملی مطرح شود، تشکیل شد. امیرعباس هویدا ضمن دفاعیات خود پیش از اعدامش به حکم شیخ صادق خلخالی، گفت: «وقتی قشون ایران به ظفار رفت، من که نخست‌وزیر بودم، یک ماه و چند روز بعد، متوجه شدم... تدوین و اجرای سیاست خارجی با نخست‌وزیر نبود...»25. محمدرضاشاه، البته در این ادّعا که بحرین کشور فقیری ا‌ست و الحاق آن به ایران از جهت اقتصادی به صرفه‌ی مملکت نیست، صادق نبود. چرا که تقریباً بی‌درنگ پس از جدا شدن بحرین از ایران، مقدمات امضای قرارداد مربوط به فلات قاره و ذخایر نفتی آن‌ها بین دو کشور فراهم شد و در نهایت این قرارداد در خرداد 1350‌ به تصویب رسید. باید پذیرفت که در مسأله‌ی استقلال بحرین، فایده‌ای که به تلقین انگلستان از انصراف ایران از بحرین برای سیاست خارجی ایران حاصل می‌شد، این بود که با صرف‌نظر کردن ایران از بحرین، ایران در دولت‌های عرب میانه‌رو نفوذ خواهد کرد و گذشت ایران از دعوی حاکمیت بر بحرین، هرگونه بهانه‌ی دشمنی با ایران را از دولت‌های عرب تندرو (مصر و عراق) را نیز از آن‌ها سلب خواهد کرد. انگلیس، این انگیزه را به آمریکا نیز القا کرد؛ در حالی‌که این محاسبه، درست نبود و این آرزوی خام، در عالم خارج، ‌اتفاق نیفتاد. آمریکا امیدوار بود که پس از عقب‌نشینی داوطلبانه‌ی دولت انگلیس از شرق سوئز، ایران را ستون نظامی خود در خلیج‌فارس، و عربستان سعودی را ستون اقتصادی خود در خاورمیانه قرار دهد و به این وسیله مانع نفوذ شوروی در منطقه شود. تاریخ نشان داد که نظام شاهنشاهی ایران با خرید تسلیحات بسیار از غرب، اگرچه توانست امنیت خلیج‌فارس و تنگه‌ی هرمز را حفظ کند و شورشیان ظفار در سلطان‌نشین عمان را نیز که از یمن جنوبی تحریک و حمایت می‌شدند، سرکوب کند، اما فعالان سیاسی و دگراندیشان داخلی (اعم از چپ‌گرا، مذهبی و ملی) در شرایط اختناق داخلی از ایفای چنین نقشی توسط ایران در منطقه که مستلزم تحکیم رژیم وابسته به آمریکا می‌شد، خوشنود نبودند و به همین دلیل هم، همه‌ی نیروهای مخالف داخلی در انقلاب 1357 با هم متحد شدند و در نتیجه‌ رهبران انقلاب، مکرر اعلام نمودند که دولت انقلابی ایران نمی‌خواهد به نمایندگی آمریکا نقش «ژاندارم منطقه» را بازی کند. از سوی دیگر، پیروزی انقلاب ایران که در 1357 با هیجان فوق‌العاده زیر لوای اسلام و تشیّع به نتیجه رسیده بود، موجی از استعمارستیزی و استبدادستیزی را در کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس از جمله بحرین ایجاد کرد. ابوالحسن بنی‌صدر (اولین رییس‌جمهوری ایران)، شیوخ عرب جنوب خلیج‌فارس را «دست‌نشانده»ی استعمار خواند و سخن‌گویان انقلاب سرخوش از نشوه‌ی پیروزی انقلاب در ایران، به «صدور انقلاب» به سرتاسر جهان اسلام امیدوار بودند. اگر بنا بود که انقلاب ایران در جهان اسلام، مورد تقلید قرار گیرد، اولین نامزدها، کشورهایی که مقصد انقلاب اسلامی بودند، باید کشورهای شیعه‌نشین می‌بود. وجود اکثریت شیعه در بحرین (و نیز عراق و لبنان)، موجب دغدغه‌ی حکام سنی‌مذهب آن‌ها بود، چرا که شیعیان بحرین، عراق و لبنان برای جنبش مشابهی آماده می‌شدند و در این راستا تظاهراتی می‌کردند؛ چندان‌که در ملاقاتی که به پای‌مردی فیدل کاسترو بین صدّام حسین و ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه‌ی دولت موقت مهندس مهدی بازرگان، صورت گرفت، اولین سوال صدام این بود که دولت انقلابی ایران نسبت به بحرین چه برنامه‌ای در دست دارد؟ در چنین جوّی بود که با حمله‌ی عراق به ایران و شروع جنگ هشت ساله، وضع دگرگون شد و به‌جای صدور انقلاب و بازگرداندن بحرین به ایران، عراق، بر خرمشهر مسلط شد و ایرانیان به دفاع از سرزمین خود مجبور شدند.

بازتاب بحرین در شعر معاصر به‌خلاف موضوعاتی هم‌چون جنگ‌های ایران و روسیه در 1228‌ ق./ 1813 م. و 1243 ق./ 1828م.، یا غائله‌ی آذربایجان در 25-1324، یا انقلاب اسلامی 1357 یا جنگ ایران و عراق که شاعران بسیار زیادی در آن ابواب شعرهای داغ سرودند، در موضوع بحرین تعدادی معدود از شاعران، آثاری در مخالفت انتزاع بحرین ساختند. غریب‌تر آن‌که شاعران چپ‌گرای ایرانی ده‌ها شعر در هم‌سویی با مجاهدات ویتنامی‌ها بر ضدّ آمریکایی‌ها برای شالی‌زارهای ویتنام و برنج‌کاران ویتنامی ساختند و ایرانیان اسلام‌گرا نیز برای مجاهدان فلسطینی و الجزایری، چامه‌ها ساختند، اما انتزاع بحرین از ایران که بر اثر توطئه‌ی استعمار انگلستان و استبداد حاکم بر ایران به نتیجه رسید، در شعر معاصر ایران بازتابی که کمّاً و کیفاً قابل گزارش و نگارش باشد، نیافت. از میان شاعران معاصر چند تنِ محدود، مانند ابوالقاسم حالت، ادیب برومند، جمال شهران و فریدون ضرغامی هم که نامی از بحرین در شعر خود آورده‌اند، بیش‌تر قبل از وقوع واقعه‌ی انتزاع بحرین یعنی در جهت‌ هم‌سویی با موضع‌گیری حاکمیت وقت بوده است. برای مثال، ابوالقاسم حالت گفته است:  کنون جزیره‌ی بحرین گر نکو نگری چو کودکی‌ست که از مادر عزیز جداست26 ادیب برومند نیز در اردیبهشت 1336 – قبل از وقوع واقعه – گفته است: در غم هجر تو ای بحرین مرواریدوار چشم ایران، گاه چون بحر است و گه چون رودبار27 وی در 1328 هم گفته بود: منم بحرین نفت‌آلوده دامن که بر تن آتشم افروخت دشمن28 تنها شاعرانی که به‌هنگام وقوع واقعه شعر ساخته‌اند، جمال شهران و فریدون ضرغامی‌اند که ما سروده‌ی شاعر اخیر در این زمینه را به‌طور کامل در دانش‌نامه‌ی شعر (حسن امین، انتشارات دایرت‌المعارف ایران‌شناسی، تهران – 1387، ص 335) چاپ کرده‌ایم:  بحرین از خیانت شه مثله شد، هلا! هُش دار هم‌وطن که نگردد ز بد بتر بهر نجات خطّه‌ی بحرین کن قیام بر کف بگیر پرچم پیروزی و ظفر29

نتیجه اکنون چهل و چند سال پس از جداسازی بحرین از ایران، باید از خود بپرسیم که آیا این تصمیم در باب بحرین خدمت بوده است یا خیانت؟ از خودمان یعنی از نسل خودمان و نسل پیش از خودمان آغاز می‌کنیم. آیا سکوت غریب ملت ایران در برابر این تصمیم، چه‌گونه قابل توجیه است؟ به عقیده‌ی ما، عامه‌ی مردم گناهی ندارند، مردم عادی را باید رهبران سیاسی و مراجع فرهنگی جامعه هدایت کنند. آزادسازی خرمشهر در 1361 نتیجه‌ی عزم راسخ رهبران نظامی و سیاسی کشور به نجات خرمشهر از دست دشمن قهاری مثل صدام بود؛ اما به هنگام دسیسه‌ی انگلیس برای ربودن بحرین، رهبران سیاسی و فرهنگی ایران، قدمی برنداشتند. برای اثبات این بی‌تفاوتی، باید دید که آیا موافقت رژیم پهلوی به تقدیم‌کردن بحرین به سیاست استعماری انگلیس، در احزاب سیاسی، در قوه‌ی مقننه، در مطبوعات، در قوّه‌ی قضاییه، در ستاد بزرگ ارتشتاران و دیگر نهادهای مرتبط با حفظ یک‌پارچگی سرزمینی کشور، و سرانجام در شعر و ادب فارسی چه بازتابی داشته است؟ آیا (در روز واقعه! نه بعد از سقوط رژیم پهلوی) کدام سیاست‌مدار یا روزنامه‌نگار ایرانی در این باب موضع گرفته است؟ چرا شاعران بلندآوازه‌ی ایران – شاملو، اخوان ثالث، سهراب سپهری – و خطیبان نامی – حسینعلی راشد و محمدتقی فلسفی و بعدها علی شریعتی و فخرالدین حجازی – یا نویسندگان شهره – جلال آل‌احمد و... - مخصوصاً آن‌ها که در رثای چریک‌های خلق دل می‌سوزاندند، سینه چاک می‌کردند، اشک می‌ریختند، قلم می‌زدند و شعر می‌گفتند، در این باب، ساکت ماندند؟ هنگامی‌که قرارداد 1919 وثوق‌الدوله منعقد شد، عشقی گفت: «ای وثوق‌الدوله، ایران مُلک بابایت نبود / مزد... نبود / ... تا که بفروشی و...». حالا آیا بحرین، مُلک پدری محمدرضاشاه بود که این‌گونه آن را واگذار کند و با واگذاری آن حتا در مورد جزیره‌های ایرانی ابوموسا و تنب بزرگ و کوچک هم یک سند قطعی که حاکمیت بلامنازع ایران را برای همیشه محرز بدارد، از طرف مقابل نگیرد؟ این‌ها همه نشان می‌دهد که [... اقتدار رژیم تنها برای شهروندانش بود، اما...] در مذاکره با آمریکا و انگلیس، حتا در مسأله‌ی حاکمیت ایران بر بخشی از سرزمین‌های ایرانی، از خود [اقتدار و] استقلالی نشان نمی‌داد. هم‌چنان‌که در بهمن 1357 هم، سفیران آمریکا و انگلیس و بعد ژنرال هویزر آمریکایی که بدون اطلاع دولت ایران برای رتق و فتق امور کشورمان به ایران آمده بود، ‌بیش‌ترین تأثیر را در تصمیم شاه به ترک کشور داشتند. نتیجه‌ی اخلاقی: 1- آیا فقط خاقان مغفور فتحعلی‌شاه قاجار که هفده شهر ایران را پس از مغلوب‌شدن در جنگی نابرابر اجباراً به روس‌ها داد، مستحق دشنام ابدی ا‌ست؟ آیا محمدرضاشاه و اعوان او در انتزاع بحرین (یعنی کابینه‌ی امیرعباس هویدا، وزارت خارجه‌ی ایران به سرپرستی اردشیر زاهدی، قوه‌ی مقننه با آن همه سناتور و نماینده‌ی مجلس و دیگر نهادهای کشوری و لشگری) هیچ راه فراری از تصویب قاطع این انتزاع نداشتند؟ 2- اگر به فرض، رژیم سابق ایران، تصمیمی درست می‌گرفت و در همان تاریخ، به‌جای «طرح نظامی – امنیتی تصرّف بحرین» در یک مقطع و کار «دیپلماتیک و مذاکرات پشت پرده‌ای» در مقطع بعدی، کار زیربنایی فرهنگی می‌کرد و سپس بر برگزاری یک همه‌پرسی جدّی با مشارکت همه‌ی باشندگان بحرین پای می‌فشرد، بخت بیش‌تری برای ایرانی ‌ماندن این بخش از سرزمین پدری یا دست‌کم سرفرازی واقعی در برابر جهان نداشتیم؟ 3- آیا ما امروز که سروصداهای تجزیه‌طلبی مجدد از بیرون کشور هدایت می‌شود، هیچ عبرتی از گذشته می‌گیریم؟ آیا‌‌ بی‌تفاوتی فرهنگ‌مندان، مطبوعاتیان و دانشگاهیان در این مسأله‌ی مهم ملی پذیرفتنی ا‌ست؟ آیا مراجع فکری و فرهنگی نباید به بانگ بلند و صریح، هرگونه توطئه علیه یک‌پارچگی سرزمین ایران را محکوم کنند و این‌گونه توطئه‌های ضدّ ایرانی را، با موضع‌گیری شجاعانه، در نطفه خفه کنند؟ 4- اگر در آن تاریخ، مردم بحرین چه در پی تحرّکات حق‌طلبانه‌ی ایران به شکل یک مانور نظامی و چه در پی یک همه‌پرسی تمام‌عیار قانونی به ایران پیوسته بودند، آیا امروز تسلط ایران بر خلیج‌فارس منسجم‌تر و مطمئن‌تر از این‌که هست، نبود؟ و به فرض که اختلافات ایران و اعراب بر سر بحرین ناتمام می‌ماند، آیا چنان اختلافی، بهتر از اختلاف کنونی بر سر جزیره‌های ابوموسا و تنب بزرگ و کوچک نمی‌بود؟ 5- اکنون دولت بحرین، دولت مستقلی ا‌ست و ایران نیز سالیان دراز است که این کشور را هم‌چون دیگر پاره‌های جداشده از پیکر ایران در شرق و غرب و شمال و جنوب کشورمان، به رغم غبن فاحش در اثر توطئه‌ی قدرت‌های استعماری گذشته، رسماً شناسایی کرده است. قدم امروزین ما در جذب و جلب اعتماد مردم این کشورها به ملت ایران بر اساس تاریخ مشترک گذشته و منافع مشترک امروز است. مردم ایران، امارات، بحرین و همه‌ی همسایگان ما باید بدانند که دلیل حضور آمریکا در منطقه، طمع آمریکا به منابع نفتی ماست وگرنه توجیه سیاسی و اقتصادی ندارد که جان سربازان آمریکایی برای حمایت از حقوق شهروندی اتباع کشورهای خاورمیانه به خطر افتد! و یا آمریکا همه‌روزه مبالغ کلان از بودجه‌ی خود را برای استقرار دموکراسی در این منطقه هزینه کند! تجربه‌ی تاریخی هم نشان می‌دهد که دولت آمریکا پس از کودتای 28 مرداد 1332 تا بهمن 1357 که بیش‌ترین نفوذ را در ایران داشت و انگلیس که حامی شیخ‌نشین‌های جنوب خلیج‌فارس بود، هیچ کدام از نفوذ خود برای برقراری مردم‌سالاری در این کشورها استفاده نکردند. پس ما باید از تجارب گذشته‌ی خود عبرت بگیریم؛ برای کوبیدن رقیب سیاسی داخلی یا منطقه‌ای دست کمک به سوی بیگانه دراز نکنیم؛ بلکه برای حفظ امنیت منطقه‌ای، صادقانه اختلاف‌های خود را فراموش کنیم و با هم متحد شویم. ایران باید وضع موجود (استقلال بحرین) را مادام که اکثریت مردم آن بدان رضایت دارند، محترم بشمارد و کشورهای عربی هم باید در نام خلیج‌فارس یا در حاکمیت ایران بر جزیره‌های ایرانی خدشه نکنند.  ایالات متحده‌ی آمریکا، دویست و سی سال پیش، مستعمره‌ی انگلیس بود. آمریکایی‌ها با انگلیس جنگیدند و به زور تفنگ، از انگلیس مستقل شدند؛ اما امروز این دو کشور، متحد طبیعی یک‌دیگرند و به رغم همه‌ی اختلاف منافع و رقابت‌های تجاری و سیاسی، در صحنه‌ی بین‌المللی از هم پشتیبانی می‌کنند و با هم ائتلاف دارند. چرا ایران امروز با کشورهای همسایه که هر کدام یکی از بخش‌های جداشده از پیکر ایران قدیم‌اند، دارای چنین مناسبات خوبی نباشد؟ اقتدار و استقلال ایران، در برابر قدرت های بزرگ، مساوی اقتدار بحرین و دیگر همسایگان ایران است، زیرا به قول معروف: فخر علی، فخر عباس است!

پی‌نوشت‌ها: 1- ابن‌بلخی، فارس‌نامه، چاپ منصور رستگار فسایی، شیراز، بنیاد فارس‌شناسی، 1374، ص 171 2- همان، ص 191-188. 3- بلاذری، فتوح‌البلدان، ص 86-85. 4- ابن‌بلخی، همان‌جا، صص 273-271. 5- ناصرخسرو، سفرنامه، چاپ محمد دبیرسیاقی، تهران، 1363، ص 151. 6- شمس قیس رازی، المعجم فی معائیر اشعار العجم، چاپ محمد قزوینی، ص 20-19. 7- شبانکاره‌یی، محمد، مجمع‌الانساب، تهران، 1363، ص 319؛ غنی، قاسم، تاریخ عصر حافظ، 1322، ص 6. 8- حمداللّه مستوفی، نزهه‌القلوب، ص 137؛ نیز هم او، تاریخ گزیده، ص 506. 9- ماه‌نامه‌ی‌ حافظ، ش 19، ص 104 10- سعیدوزیری، منوچهر، جست‌وجو در گذشته، تهران، چاپ اول، صص 495-492. 11- معتضد، خسرو، سپهبد بختیار، سایه‌ی سنگین شاه، تهران، چاپ اول، ص 489. 12- عاقلی، باقر، روزشمار تاریخ ایران، ج 2، ص 100 13- علم‌، اسدالله، یادداشت‌ها، چاپ علینقی عالیخانی، تهران، انتشارات مازیار، 1383، صص 291-292 و سفری، محمدعلی، قلم و سیاست: از هویدا تا شریف امامی، تهران،‌ انتشارات نامک، ص 279. 14- The Times, London, 30 July 2008, p.14 15- امین، سیدحسن، «جدایی بحرین از ایران»، دوماهنامه‌ی چشم‌انداز ایران، ش 49، ص 155.  16- منشور گرکانی، م.ع.، نفت و مروارید، سیاست انگلیس در خلیج‌فارس و جزایر بحرین، تهران، چاپ‌خانه‌ی مظاهری، 1325، ص 108-101. 17- همان‌، ص 130-129؛ رمضانی، روح‌الله، خلیج‌فارس: نقش ایران، انتشارات دانش‌گاه ویرجینیا، 1972، ص 248؛ هم او «حل اختلاف بحرین» مجله‌ی حقوق بین‌الملل هند، IJIL، سال 1972، ص 1. 18- دانش‌نامه‌ی ایرانیکا، ج 3، ص 509. 19- زاهدی، اردشیر، خاطرات، چاپ محمود طلوعی، تهران، 1381، ص 56. 20- قاسمی، رضا، «به انگیزه‌ی درگذشت دنیس رایت»، میراث ایران، ش 40، ص 29. 21- عاقلی، همان، ج 2، ص 224 22- همان‌، ج 2، ص 217 23- هوشنگ‌مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، تهران، 1368، ج 2. 24- امین، سیدحسن، «سرگذشت، سرشت و سرنوشت همه‌پرسی»، ماهنامه‌ی ‌حافظ، ش 17 (مرداد 1384) 25- قتل‌های سیاسی و تاریخی سی قرن ایران، ص 380-379. 26- ماه‌نامه‌ی ایران‌مهر، به سردبیری سیدحسن امین، شماره‌ی 2 (شهریور 1382)، ص 53. 27- برومند، عبدالعلی، سرود رهایی، تهران، محمدابراهیم شریعتی افغانستانی، 1384، ص 309. 28- همان‌جا، ص 315. 29- امین، سیدحسن، دانش‌نامه‌ی شعر،‌ تهران، دایره‌المعارف ایران‌شناسی، 1386، ص 335.

منابع انگلیسی Adamiyat, Fereydun, Bahrain Islands, New York, 1955 Aitchison, Charles, A Collection of Treaties Retating to Persia and the Arab Principalities in the Persian Gulf and Oman, Calcutta, 1933 Amin, S.H., International and Legal Problems of the Persian Gulf, London, 1981 Ramazani, Rouhollah, The Persian Gulf and the Strait of Hormuz, Netherlands, 1979 Ramazani, Rouhollah, The Persian Gulf, Iran's Role, University of Virginia Press, 1972

روزشمار تجزیۀ بحرین 21 اردیبهشت 1346 شاه ایران در مصاحبه‌ای گفت که ایران حضور عبدالناصر را در خلیج فارس تحمل نمی‌کند. 18 تیر 1347 ایران به شرکت بحرین در فدراسیون پیشنهادی امارات عربی خلیج فارس، اعتراض کرد. 23 شهریور 1348 شاه ایران در مصاحبه‌ای اعلام کرد که ایران از حاکمیت خود بر بحرین صرف‌نظر می‌کند! 18 اسفند 1348 شاه ایران از سازمان ملل درخواست(!) کرد که بین بحرین و ایران میانجی‌گری(!) کند و تصریح کرد که هر نظری که دبیر کل سازمان ملل ابراز کند، خواهد پذیرفت! 10 فروردین 1349 هیأتی از طرف سازمان ملل برای نظرخواهی از مردم بحرین وارد منامه شد. 21 فروردین 1349 نمایندگان سازمان ملل گزارش خود را دایر به استقلال بحرین به دبیر کل ارایه دادند. 22 اردیبهشت 1349 شورای امنیت استقلال بحرین را تصویب کرد. 24 اردیبهشت 1349 گزارش دولت ایران توسط امیر عباس هویدا نخست وزیر و دکتر عباسعلی خلعتبری قائم مقام وزارت امور خارجه از نتیجه‌ی مراجعه‌ی ایران به سازمان ملل برای حل مسأله‌ی بحرین به مجلس شورای ملی با 187 رأی موافق و چهار رأی مخالف از 191 نماینده‌ی حاضر تصویب شد. 24 خرداد 1349 شیخ خلیفه‌ بن سلمان آل خلیفه – رییس شورای دولتی بحرین – وارد تهران شد. 8 تیر 1349 روادید ورود اتباع بحرینی به ایران لغو شد. 5 آذر 1349 ارتش انگلیس خلیج فارس را تخلیه کرد. 28 آذر 1349 حاکم بحرین وارد تهران شد. 3 دی 1349 امضای قرارداد تحدید حدود فلات قاره بین ایران و بحرین. 6 تیر 1350 امیرعباس هویدا – نخست‌وزیر – اعلام کرد که اگر مسأله‌ی جزیره‌های ایرانی خلیج‌فارس با مسالمت حل نشود، آن‌ها را با قدرت نظامی پس خواهیم گرفت. 23 مرداد 1350 اعلام استقلال بحرین از سوی شیخ بحرین و تبریک گفتن آن از سوی شاه ایران به فاصله‌ی چند ساعت. 31 شهریور 1350 پذیرفته شدن بحرین به عضویت سازمان ملل متحد. 9 آذر 1350 ارتش ایران، حاکمیت ایران را بر جزیره‌های ایرانی دهانه‌ی خلیج‌فارس در یک مانور نظامی که منجر به گرفتن ابوموسا از شارجه و تنب‌ها از رأس‌الخیمه شد، تثبیت کرد. پس از پیاده‌شدن سربازان ایرانی در این جزیره‌ها، ساکنان تنب بزرگ به دل‌خواه خود از آن جزیره خارج شدند و فقط هفت نفر هندی در آن‌جا باقی ماندند. شیخ شارجه درباره‌ی ابوموسا با ایران توافق کرد.  19 آذر 1350 شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت پنج کشور عربی (عراق، کویت، لیبی، الجزایر و یمن جنوبی) از ایران راجع به اشغال (!) جزیره‌های ایرانی تشکیل جلسه داد. 5 فروردین 1351  انگلستان برای کشف و تولید نفت در دریای شمال با ایران قرارداد شراکت 51-49 درصد بست. 8 آذر 1354 هویدا برای پاره‌ای مذاکرات مهم به بحرین رفت. 15 آذر 1354 شیخ زاید رییس امارات متحده به تهران آمد.

منبع: 

پروفسور سیدحسن امین.فصل‌نامه فروزش شماره سوم - تابستان 1388 - رویه 48 تا 58

بحرین

 

فصلنامه  کتاب ماه شماره ١۵۵ ویژه خلیج فارس

بحرین  ، مجمع الجزایر و کشوری در جنوب خلیج فارس ؛ ناحیة قدیمی در سواحل شمالی و غربی و جنوبی خلیج فارس .

1) مجمع الجزایر و کشوری در جنوب خلیج فارس ، مشتمل بر 33 تا 35 جزیره . میان شبه جزیرة قطر (به فاصلة 28 کیلومتر) در مشرق و جنوب ، و خاک عربستان سعودی (الاَحساء یا اَحساء رجوع کنید به حسّا * ) در مغرب قرار دارد. خلیجهای کوچک بحرین ، مغرب و جنوب غربی و شَلوا (سَلوا) جنوب و جنوب شرقی آن را فرا گرفته است . مجمع الجزایر بحرین قسمتی از منطقه ای است که در قدیم به آن بحرین (از بصره تا عمان ) می گفتند ( رجوع کنید به بحرین * ، ناحیة قدیمی ). بحرین (جزیرة مُحْرَق * یا محرک ) به خط مستقیم در 195 کیلومتری ایران (جنوب غربی جزیرة نخیلو) واقع است . پایتخت و بندر مهم آن مَنامَه * ، و واحد پولش دینار (برابر هزار فَلس ) است . مساحت بحرین 2 ر691 کیلومتر مربع است که تنها سه جزیرة آن 539 کیلومتر مربع را دربر گرفته است . جزیرة بزرگِ آن ، بحرین ، که با پنجاه کیلومتر طول و بین سیزده تا 25 کیلومتر عرض ، 85% مساحت کشور را تشکیل می دهد، در جهت شمالی ـ جنوبی قرار دارد.

این جزیره با گذرگاهی به طول 25 کیلومتر، از طریق جزیرة اُم نَعسان (در دو کیلومتری شمال غرب جزیرة بحرین ) به کشور عربستان سعودی متصل است . دماغة راس البَر در جنوب جزیره است . جزایر محرق و سِتْرَه در شمال شرقی بحرین قرار گرفته اند. این جزایر با پلهایی به جزیرة بحرین متصل اند. فاصلة جزیرة محرق با شهر منامه با راهی که در دریا ساخته شده حدود 5 ر2 کیلومتر است . جزایر دیگر بحرین عبارت اند از: جَدا در شمال ام نعسان ، آل نَبیه صالح در مشرق بحرین (در شمال غربی ستره ) و حوار در خلیج شلوا.

اراضی جزیرة بحرین در دشت و تپه های کم ارتفاع قرار گرفته است . حاشیة شمال آن (به عرض حدود پنج کیلومتر) حاصلخیز است و بیشتر مزارع و باغهای جزیره در این قسمت قرار دارد. آب و هوای قسمت مرکزی خشک و زمینهای آن کویری و پوشیده از گیاهان صحرایی است . زمینهای قسمت جنوبی (تشکیل یافته از شن وماسه ) تا دماغة رأس البر در منتهی الیه جزیره امتداد یافته است (مؤسسة مطالعات و پژوهشهای بازرگانی ، ص 3ـ4). بلندترین نقطة آن در مرکز جزیره ، به نام جبل الدُّخان ، حدود 135 متر از سطح دریای آزاد ارتفاع دارد. جزیرة بحرین دارای منابع آب زیرزمینی و چشمه ها و چاههای آرتزین (جوشان ) است . بیشترین بارش بحرین در زمستان است و میانگین سالانة آن به حدود هشتاد میلیمتر می رسد. گاهی گرمترین دمای بحرین به حدود 49 درجه می رسد که میانگین آن حدود 36 درجه است . میانگین سردترین دمای آن نیز حدود هفده درجه است .

در 1350 ش /1971 جمعیت بحرین به حدود 078 ، 216 تن می رسید و در 1360 ش /1981 به حدود 798 ، 350 تن افزایش یافت . از این جمعیت تقریباً 420 ، 238 تن (96 ر67%) شهرنشین بودند. همچنین از کل جمعیت ، حدود بیست درصد ایرانی سرشماری شده است . از 85% جمعیت مسلمان بحرین تقریباً 40 تا 45% سنی و حدود 55 % تا 60 % شیعة اثنی عشری بودند. در 1367 ش /1988، بحرین حدود 040 ، 421 تن ، و پایتخت آن ، بندرمنامه ، حدود 986 ، 121 تن جمعیت داشت . زبان رسمی بحرین عربی است و زبانهای فارسی و انگلیسی هم در آن رواج دارد.

بحرین در 1350 ش /1971 به استقلال رسید و به عضویت سازمان ملل متحد درآمد. از 1352 ش /1973، طبق قانون اساسی ، دارای مشروطة سلطنتی شد و از لحاظ تقسیمات کشوری به شش ناحیه تقسیم شد که زیر نظر شهرداری اداره می شود. امروزه ، خاندان آل خلیفه * در بحرین حکومت می کنند که از عربهای عُتوبی عربستان و پیرو مذهب تسنن (مالکی )اند (سدیدالسلطنه ، ص 487)

اقتصاد بحرین عمدتاً بر پایة فعالیتهای بازرگانی و خدمات (حدود 2 ر64%) و بخش ساختمان (حدود 3 ر17%) است . پس از آن بخشهای صنایع و نفت (حدود12%) و بخش کشاورزی (حدود5 ر6%) قرار دارند. در 1903 (1321/1282 ش ) صید و تجارت مروارید فعالیت اساسی اقتصاد بحرین را تشکیل می داد. در آن سال بر اثر کشف نفت بحرین و به بازار آمدنِ مروارید پرورشی ژاپن ، صید مروارید دربحرین روبه کاهش نهاد و در 1339 ش /1960 متوقف شد.

مهمترین معادن بحرین نفت و گاز است . مقدار ذخایر نفت آن محدود است و بیشتر نفت پالایشگاه آن (در جزیرة ستره ) از عربستان سعودی با لوله و از طریق دریا وارد می شود. از صنایع جدید، کارخانة ذوب و ساخت ورقه های آلومینیوم (آلبا)، کارخانة تهیة کودشیمیایی و مجتمع پتروشیمی دارد؛ و نیز در دهة هشتاد (1359ـ 1369ش ) احداث کارخانه های آهن ، فولاد و تولید گاز آن به پایان رسیده است . همچنین کارگاههای تعمیر کشتیهای بزرگ اقیانوس پیما دربحرین احداث شده است و در اسکله های آن کشتیهای پانصدهزار تنی می توانند پهلو بگیرند. از صنایع دستی دارای صنایع ظریف و ساخت کشتیهای کوچک است .

دامداری و زراعت بحرین محدود است . پرورش اسب و شتر در آنجا رواج دارد. اراضی مزروعی آن به حدود 155 ، 12 هکتار می رسد، و زراعت عمدتاً در حاشیة شمال شرقی آن صورت می گیرد. محصولات عمدة آن میوه ، انواع سبزی و علوفه است . صیدماهی و میگو در بحرین انجام می گیرد و میگوی آن صادر می شود.

آبادیهای آن با راهها و جاده ها به منامه (پایتخت ) می پیوندد. حدود 338 کیلومتر راه شوسه در بحرین احداث شده است (موسسة مطالعات و پژوهشهای بازرگانی ، ص 13). فرودگاه بین المللی آن در جزیرة محرق است .

هنری رالینسون در جزیرة بحرین کتیبه ای به خط میخی کشف کرد که در آن از جزیره ای نام برده شده بود که به آن دیلمون می گفتند و به نظر او، جزیرة بحرین همان دیلمون بوده است (گلوب و بیبی ، ص 897؛ ویلسون ، ص 34). در 1332ش /1953، باستان شناسان دانمارکی قدمت آثار مکشوفه در شمال جزیرة بحرین را به عصر حجر رسانده اند (گلوب و بیبی ، ص 887، 889)، و نیز آثاری از عصر آهن در امتداد جادة منامه ـ بودایی در شمال دهکدة عالی کشف شده است (فری فلت ، ص 126). نتایج به دست آمده از کاوشهای باستان شناسان 1950ـ1970/1329ـ1349 ش در شمال جزیرة بحرین در زیر قلعة پرتغالیها آثار تمدنی پنجهزار ساله را نشان می دهد. آثار مکشوفه عبارت است از باقیماندة شهری با برج و بارو و آثاری از فرهنگ ] مادی [ بربر (باربار) که به عنوان فرهنگ ناحیه دیلمون شناخته شده و در هزارة دوم یا سوم پیش از میلاد از مراکز تجاری سومریها به شمار می آمده است (بیبی ، ص 108). از آثار دورة اسلامی ، ویرانه های مسجدی با مناره ای سالم از قرن پنجم (یازدهم ) در آن دیده می شود (گرارد و بل گریو ، ص 14ـ 15). بحرین دارای دانشگاهی در منامه است . اهل تشیع بحرین که در سابق بیشتر اخباری بوده اند حوزة علمی شیعی دارند. علمای شیعة بحرین بیشتر به بحرانی و عالمان سنی آن ، اغلب به بحرینی شهرت دارند (برای فقها و فلاسفة مشهور جزیرة بحرین رجوع کنید به بحرانی * ؛ بحرینی * ؛ نیز رجوع کنید به لؤلؤة البحرین ).

پیشینه . دربارة نامیده شدن جزیرة اَوال به جزیرة «بحرین » ادریسی می نویسد: «بین جزیرة اوال و برّ فارس آبی جریان دارد و بین آن و برّالعرب جریان آب دیگری است » (ج 1، ص 386). تاریخ جزایر (مجمع الجزایر) بحرین با تاریخ جزیرة اَوال (یا اُوال ) و ناحیة قدیمی بحرین ( رجوع کنید به بحرین * ، ناحیة قدیمی ) به هم آمیخته و با تاریخ ایران ، بویژه ایالت فارس ، مشترک است . احتمالاً از قرن ششم پیش از میلاد، تابع گرهه (یا جرا؛ ابن حائک ، ص 381) بود (حکومت گرهه پس از سقوط بابل در 539 ق م به دست سپاهیان کوروش ـ دایرة المعارف فارسی ، ذیل «بابل » ـ از سوی فراریان کلده ای ] بابلی [ در نزدیک احساء پدید آمد و متأثر از فرهنگ ایرانی بود ـ > فرهنگ باستان پاولی < ، ذیل «گرهه »). نخستین بار، هنری راولینسون جزیرة بحرین را همان جزیره ای دانست که در کتیبه ای به خط میخی (به دست آمده در بین النهرین ) از آن نام برده شده بود. این جزیره را به زبان آکدی «نی دوک کی » ، به زبان سومری «دیلمون » و به زبان آسوری «تیلمون » (یا تیلوون ) می گفتند (ویلسون ، ص 34؛ > فرهنگ باستان پاولی < ، همانجا). ظاهراً دیلمون همان شهری است که در قسمت شمالی جزیرة بحرین کشف شده است (بیبی ، همانجا). نام دیگر جزیرة بحرین را در دورة اسکندر (متوفی 323 ق م ) تیلوس (یا تولوس ) هم ضبط کرده اند که احتمالاً با یکی از جزایر کنونی بحرین مطابقت دارد (حورانی ، ص 121؛ گوتشمیت ، ص 77؛ ویلسون ، ص 57؛ جوادعلی ، ج 2، ص 19). در جغرافیای بطلمیوس نام جزیرة بحرین یا یکی از جزایر آن ایت هار یا تارو (مرکزش دارین ) نوشته شده است (جوادعلی ، ج 1، ص 176). در بیشتر منابع دورة اسلامی نام جزیرة بحرین اَوال یا اُوال ضبط شده (اصطخری ، ص 32؛ ابن حوقل ، ص 267؛ مقدسی ، ص 53؛ یاقوت حموی ، ج 1، ص 395)، و به احتمال زیاد، در دورة پیش از اسلام (دورة ساسانی ) هم اُوال خوانده می شده است .

تا قرن چهارم ، مطالب تاریخی مهمی دربارة جزیرة بحرین در دست نیست ؛ ظاهراً پس از اسلام آوردن مردم احساء و قطیف ، اهالی جزایر بحرین هم مسلمان شده اند. در 325، به نوشتة ابن اثیر (ج 6، ص 260)، در جنگ میان ابن رائق والبریدی ، ابوعبدالله البریدی پس از شکست ، به سوی جزیرة اَوال عقب نشست و پس از مدتی نزد عمادالدوله بن بویه آمد. در 367 اَوال ، شهر و مسجد جامع و بازارهای نیکویی داشت و جزو کورة اردشیرخُرّه محسوب می شد (ابن حوقل ، همانجا). در 372، بنابر نوشتة حدودالعالم (ص 20) جزیرة اَوال («وال ») برابر پارس قرار داشت و دارای دههای بسیار و با نعمت و لنگرگاه کشتی بود. در 442، نخستین بار ناصر خسرو (ص 151) نام جزیرة بحرین را به جای جزیرة اَوال آورده است : «چون از لحساء به جانب مشرق روند هفت فرسنگی دریاست اگر در دریا بروند بحرین باشد و آن جزیره ای است پانزده فرسنگ طول آن و شهری بزرگ است و نخلستان بسیار دارد و مروارید از آن دریا برآورند...». ادریسی (493ـ560) پس از ناصرخسرو می نویسد: «در جزیرة اَوال شهر بزرگی است که بحرین خوانده می شود و نیک آباد است و کشتزارها و نخلستانهای فراوان دارد و پرنعمت و دارای چشمه های فراوانی است ». و می افزاید که برین جزیره ] در زمان او [ امیری مستقل که مورد احترام مردم آن کرانه است حکومت می کند (ج 1، ص 387). ظاهراً تا مدتها پس از ادریسی بحرین را جزیرة اَوال هم می خوانده اند. در 605 جزیرة اَوال در بحرکرمان (وگاهی در دریای پارس ) ضبط شده است (بکران ، ص 20، 43). هنگام حملة مغول جزیرة اوال ، که دریای بحرین آن را فراگرفته بود، بستانها و باغهای لیمو ونخلهای فراوان داشت (یاقوت حموی ، ج 1، ص 395). در 633، ابوبکربن سعدبن زنگی (از اتابکان فارس )، جزیرة اَوال (جزیرة بحرین )، جزیرة کیش و جزایر دیگر را ضمیمة فارس کرد (زرکوب شیرازی ، ص 56؛ حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، ص 506؛ وصاف حضرة ، ص 105)، و نمایندة مستعصم بالله ، امیرمحمدابن ابی ماجه را از جزیرة اَوال اخراج کرد (وصاف حضرة ، همانجا). در زمان پادشاهی سِنْدِربَندی (پادشاه مَعْبَر، متوفی 692) ملک اعظم مرزبان هندی تقی الدین عبدالرحمان بن محمد طیبی وزیر بود. او هر سال 1400 سر اسب از خاصة ملک اسلام ، جمال الدین ، و بازرگانان جزیرة کیش به معبر می برد و از دیگر جزایر فارس چون قطیف و لَحساء ] احساء [ و بحرین و هرموز و قُلْهاتو و غیرها اسب به معبر می بردند و قیمت هر سر اسب 220 دینار زر سرخ معین شده بود (همان ، ص 186). در 696، بغداد و شیراز و دولتخانة کیش و بحرین ] جزیره [ به دست ایلخان ، غازان خان ، افتاد (همان ، ص 206). دراواخر 703، در زمان ایلخانیان شیخ الاسلام جمال الدین حکومت فارس را که اولجایتو به او داده بوده نپذیرفت و عازم دولتخانة کیش شد. چون پس از درگذشت تقی الدین عبدالرحمان طیبی (در 702) میان پادشاه معبر و جمال الدین اختلافات مالی پدید آمده بود، سرانجام منصب تقی الدین به جمال الدین واگذار شد (همان ، ص 283). در این هنگام ، جزیرة بحرین به حکمرانان تاجرپیشه جزیرة کیش وابسته بود و جزو ایران شمرده می شد. پس از اوایل قرن هشتم ، نام جزیرة اَوال ، جزیرة بحرین ضبط شده است . در 715، از لَحصا و قطیف و بحرین ] جزیره [ و هرموج (هرموز) نام برده شده است (کاشانی ، ص 183). در زمان قطب الدین تهمتن (پادشاه هرموز، متوفی 758) بسیاری از جزایر ] خلیج فارس [ به تصرف او درآمد (غفاری قزوینی ، ص 191)، به طوری که در 734 به نوشتة ابن بطوطه (ج 1، ص 251) کیش و قطیف و بحرین ] جزیره [ و قَلهات دردست امیر هرموز بود. در اوایل قرن هشتم ، حمدالله مستوفی می نویسد: «بحرین از اقلیم دوم است و برآن جزیره آب روان ، باغستان و دیههاست و از میوه های آن خرماست . اکنون جزیرة بحرین داخل فارس و از ملک ایران است » ( نزهة القلوب ، ص 137) و اضافه می کند: «درین بحر (خلیج فارس ) جزایر بسیار است و آنچه مشهور و از حساب ملک ایران بشمارند و مردم نشین ، هرموز، قیس ] کیش [ ، بحرین و خارک است » (ص 234). در دورة ایلخانیان (654ـ750) جزیرة بحرین در دست فرستادگان امیر چوپان (متوفی 728) بود. او شرف الدین محمود را به وزارت فارس و کرمان و یزد و کیش و ] جزیره [ بحرین منصوب کرد (کتبی ، ص 140؛ اقبال آشتیانی ، ص 410). در قرن هشتم ، والی هرموز تابع شاه شجاع الدین (متوفی 786) پسر امیر مبارزالدین از سلسلة آل مظفر بود (عبدالرزاق سمرقندی ، ص 363ـ364). در 912 (یا 913) در زمان سلطنت شاه اسماعیل اول ، پرتغالیها پس از تصرف جزیرة هرموز در خلیج فارس ، جزیرة بحرین را که جزو ایالت فارس محسوب می شد، تصرف کردند و قلعه ای در شمال آن بنا نهادند و رکن الدین مسعود (برادر وزیر هرموز) دست نشاندة پرتغالیها حاکم بحرین شد (اسکندرمنشی ، ج 2، ص 614ـ615). در 1010، در زمان پادشاهی شاه عباس اول ، الله وردی خان بیگلربیگی فارس ، قشون ایران را به سرکردگی یوسف شاه کلانتر برنقادی (برانغازی ) از بندر عَسَلو (عسلویه ) از راه دریا به منامه گسیل داشت . او پس از مدتی کوتاه ، به فرماندهی خواجه معین الدین فالی ، بحرین را به ایران بازگرداند. متعاقب آن ، بارها امیر هرموز و پرتغالیها به بحرین (منامه ) حمله کردند ولی از قشون ایران شکست خوردند (منجم یزدی ، ص 209ـ210؛ اسکندرمنشی ، ج 2، ص 615، 980). دراین جنگ ، از غنایمی که به دست ایرانیان افتاد و به پرتغالیها تعلق داشت چهار توپ آهنی هفت گزی ] بالوله [ به وزن دوهزار من و چندین گلولة آهنی به وزنهای

سه تا هفت من بود، که صنعتگران ایرانی از ساختن آن عاجز ماندند (منجم یزدی ، ص 332). پیروزی ایرانیان بر پرتغالیها خوشایند فرنگیها نبود به طوری که سفیر اسپانیا به سبب این کارِ الله وردی خان ، به شاه عباس اعتراض کرد (دلاواله ، ص 325). در 1011، بهزاد سلطان از سوی الله وردی خان

حاکم ایالت بحرین شد و خود الله وردی خان با توپی که از پرتغالیها به غنیمت گرفته بود برای تسخیر قلعة شَمیل و مینا حرکت کرد (منجم یزدی ، ص 235). در 1041،برخوردار سلطان ذوالقدر به حکومت حویزه و بحرین مأمور شد (حسینی استرآبادی ، ص 247). در 1043، در دورة شاه صفی ، سُوندک سلطان که از حکومت جزیرة بحرین معزول شده بود، به دربار شاه صفی احضار شد. او شمشیر امیر تیمورگورکانی را به شاه هدیه کرد و دوباره به حکومت بحرین منصوب شد (اعتماد السلطنه ، ج 2، ص 930؛ سدیدالسلطنه ، ص 232). در 1050، به باباخان حاکم بحرین شغل دیگری داده شد (حسینی استرآبادی ، ص 260). در 1077، زمان سلطان ، پسر قزلخان که مأموریت سیستان داشت ، به حکومت جزیرة بحرین منصوب شد (سدیدالسلطنه ، ص 232). در 1113، قزاق سلطان به جای مهدیقلی خان از طرف دربار صفویه حاکم جزیرة بحرین شد (همان ، ص 232ـ233). در 1121، اعراب ، جزایر بحرین ، قشم و لارَک را گرفته به سوی بندرعباس حرکت کردند. از سوی ایران لطفعلی خان لکزی به بحرین عزیمت کرد ولی نزدیک بندرعباس صلح را بر جنگ ترجیح داد و از لشکرکشی به بحرین منصرف شد (کروسینسکی ، ص 44ـ 45). در 1131، امام مسقط ، سلطان بن سیف دوم (از یعربیان * )، جزیرة بحرین را تصرف کرد (لوریمر، ج 2، ص 836 ـ837؛ قدوسی ، ص 46) و حکومت آنجا را به شیخ جبار طاهری (ظاهراً تبعة ایران ) سپرد (قدوسی ، همانجا). در 1148، محمدتقی خان ، بیگلربیگی فارس ، قشون شیخ بحرین ، شیخ جبار هوله (یا هویله )، را که در اواخر دورة صفویه آنجا را تسخیر کرده بود درهم شکست و جزیرة بحرین را به ایران بازگرداند (فلور، ص 154ـ 155؛ استرآبادی ، ص 277؛ پری ، ص 221). او پس از پیروزی ، کلید قلعة بحرین را برای نادرشاه ارسال داشت و حکمرانی آنجا هم به محمدتقی خان تفویض شد (استرآبادی ، همانجا؛ پری ، همانجا). در این لشکرکشی هلندیها امکاناتی مانند اسلحه و کشتی دراختیار نادر گذاشتند ( رجوع کنید به فلور، ص 153ـ 169). در 1151، سیف پسر سلطان امام مسقط ، جزیرة بحرین را تصرف ، و مدت شش روز، مردم بحرین را قتل عام کرد (سدیدالسلطنه ، ص 233). در 1152، قشون نادرشاه به فرماندهی محمدتقی خان ، نخست وارد کرمان شد. طبق فرمان نادر، بیگلربیگی کرمان می بایست پانصد تومان و پانصد سپاهی در اختیار وی قرار دهد و همچنین 270 تومان و پانصد سپاهی از نیروهای کرمان را به حاکم بحرین واگذار کند (فلور، ص 116). پس از آن ، محمدتقی خان (و بنابر برخی از منابع ، با کلبعلی خان ) مسقط را تصرف و شورشیان را سرکوب کرد. دراین حوادث ، امام مَسقط نیز به قتل رسید (سدیدالسلطنه ، ص 84 ، 233). محمدتقی خان پس از این پیروزی با قشون خود و به همراهی شیخ جباره سردار قبیلة هوله و محمدلطیف خان به بندرعباس بازگشت (فلور، ص 162) و نادرشاه حکومت مسقط و جزیره بحرین را به آل مذکور (شیخ نصر و شیخ غِیث ) تفویض کرد (سدیدالسلطنه ، ص 233). در 1154، نادرشاه ، محمدتقی خان شیرازی را به مقام بیگلربیگی و صاحب اختیار فارس ، گرمسیرات ، لار و کلیة بنادر و جزایر از جمله بحرین منصوب کرد (فلور،ص 210). در 1166، در دورة زندیه ، شیخ نصر ] آل مذکور [ حاکم بوشهر با ناوگان و با یاری قشون مجهز عرب تبار خود، بحرین را از دست شورشیان درآورد (پری ، ص 221، 225). در 1179 (در دورة زندیه ) حاکم بوشهر همچنان بر بحرین حکومت می کرد (نیبور، ص 36). در 1197، شیخ نصر از جزیرة بحرین به قصد تصرف قطر حرکت کرد و پس از شکست سختی در زباره ، از دولت ایران (در فارس ) کمک خواست و خود به بوشهر رفت ولی حکومت فارس به تقاضای او اهمیت نداد (سدیدالسلطنه ، ص 234؛ تاجبخش ، ص 43). به دنبال آن ، آل خلیفه (شیخ احمد نوة خلیفه ) پس از اشغال بحرین ، اعلام کرد که آماده است به ایران خراج بپردازد. دولت ایران به او اجازه داد که جزیرة بحرین را نگه دارد و به نام حاکم ایرانی (فارس ) در آنجا حکومت کند (فاروقی ، ص 72) شیخ احمد پس از چهارده سال حکومت در 1210 درگذشت (سدیدالسلطنه ، همانجا). در 1214، سید سلطان امام مسقط ، جزیرة بحرین را گرفت و بر آنجا نایبی گماشت . او هنگام مراجعت به مسقط جان سپرد (همانجا). در 1215، سید سعید (امام مسقط ) به بحرین آمد و آنجا را پس از جنگی سخت تصرف کرد و سلمان پسر احمد، که پس از سیدسلطان (نیابت امام مسقط ) بحرین را به دست آورده بود، فرار کرد (همان ، ص 234ـ 235). در 1216، سلمان دوباره به بحرین بازگشت (همان ، ص 235). در 1224، سعود پسر عبدالعزیز امام نجد (از وهابیها) بحرین را تصرف کرد (همان ، ص 234). در 1236، برای نخستین بار، شیخ سلمان پسر احمد ] بدون اجازة دولت مرکزی ایران [ عهدنامه ای با دولت انگلستان ، بظاهر برای تأمین صلح و مبارزه با دزدان دریایی ، امضا کرد (کرزن ، ج 2، ص 547؛ ویلسون ، ص 242)، و بر اثر آن ، پای استعمار انگلیس رسماً به خلیج فارس بازشد و انگلیسیها جانشین پرتغالیها شدند. در 12 ذیحجة 1237/30 اوت 1822، شاهزاده حسین علی میرزا حاکم فارس شد و، به دنبال آن ، مذاکراتی با انگلستان به عمل آمد. نتیجة این مذاکرات معاهده ای بودکه بین میرزا محمد زکی خان وزیر فارس با کاپیتان ویلیام بروس ، کارمند دولت انگلستان مقیم بوشهر، به امضا رسید. در این قرارداد حقوق ایران در بحرین شناخته شد ولی حکومت هند این قرارداد را نپذیرفت و فتحعلیشاه نیز، چون پسرش بدون اجازه آن را امضا کرده بود، معاهده را توشیح نکرد (لوریمر، ج 2، ص 849؛ آدمیت ، ص 253؛ اتحادیه ، ص 27). در مادة دوم معاهدة مذکور چنین قید شده بود: «جزیرة بحرین پیوسته متعلق به ایالت فارس بوده است . مالکان آنجا، عربهای بنی عَتّابی ] آل عتوب اند [ که از چندی پیش بی انضباطی و تمرد نشان داده و به فرمانروای افواج بریتانیایی مراجعه ، و از او تقاضای پرچمی غیر از پرچم ایران کرده ] اند [ . دستور داده می شود چنانچه پرچمی به آنها داده شده پس گرفته شود و از این پس دیگر کمکی به بنی عتّابی داده نشود» (تاجبخش ، ص 70، 250ـ251). در 1240، سلمان درگذشت و از او دو فرزند به نامهای احمد و خلیفه به جای ماند که به اتّفاق حکومت کردند. در 1243، پس از مرگ احمد پسر سلمان ، برادرش خلیفه به حکومت جزیرة بحرین رسید (سدیدالسلطنه ، ص 236). در 1245، خلیفه مرد و عبدالله پسر احمد جای او را گرفت (تاجبخش ، ص 85). در 1248، شیروانی (ص 131) دربارة اهالی بحرین می نویسد: «اهالی بحرین در فروعات به قول علمای اخبار عمل کنند و از فرقة اصولییّن احتراز لازم دانند و از قدیم مردم آنجا شیعه مذهب و در آن طریقه بغایت ، متعصب بوده اند». در 1252، طبق مطالب ملحقات تاریخ روضة الصفا ، در دورة محمدشاه ، در بحرفارس شانزده جزیره از جمله بحرین متعلق به فارس بود (رضاقلی هدایت ، ج 10، ص 189). در 1255، شیخ عبدالله که از قشون کشی مصریها به احساء و شاید بیشتر از شایعة تصرف بحرین از طرف سیدعمان به تحریک مصر احساس خطر می کرد، در پاسخ به تقاضای خالد ] نمایندة مصریها [ درخواست کرد که تابع دولت ایران باشد (لوریمر، ج 2، ص 862). در 1258، محمد پسر خلیفه بر بحرین مسلط شد (سدیدالسلطنه ، ص 237). درهمین سال شیخ بحرین خودسرانه با دولت انگلستان قراردادی منعقد کرد. در 1261، دولت ایران رسماً به قرارداد مذکور اعتراض کرد (قایم مقامی ، ص 20). در 1264، در دورة ناصرالدین شاه ، محمدبن خلیفه معاهدة دیگری با کمپانی هند شرقی دربارة منع تجارت برده منعقد کرد. طبق مفاد این عهدنامه با ادعای هردولتی ] از جمله ایران [ بر بحرین مخالفت شده بود (کُرزن ، ج 2، ص 547). این قرارداد رسماً جنبة تحت الحمایگی داشت . در ذیقعدة 1275، کلنل لویس پلی ، مأمور رسمی دولت انگلستان در خلیج فارس ، به بحرین رفت و با محمدبن خلیفه قراردادی منعقد کرد که ، بنابر آن ، شیخ بحرین در آینده طبق نظر و دستور دولت انگلیس رفتار کند (برگ 278 مجموعة 6044 اسناد دولتی ایران ، نامة مورخ ذیحجه ، به نقل قایم مقامی ، ص 29ـ30). در 1282، محمدبن خلیفه باناوگانی به قطر حمله برد و آنجا را تصرف کرد و پس ازمدتی به بحرین بازگشت (سدیدالسلطنه ، همانجا). در این هنگام ، ناوگان انگلیس به فرماندهی کلنل پلی ، به بحرین یورش برد وقلعة بحرین (محرک ) را ویران کرد و به دستور او دو زورق ایران را در بوشهر آتش زدند. بر اثر این رویدادها محمد فرارکرد و برادرش علی جانشین وی شد (همان ، ص 238). در 1285، شیخ بحرین (علی بن خلیفه ) با انگلیسیها قراردادی امضا کرد که باعث اعتراض دولت ایران شد (قایم مقامی ، ص 64). در 1286، محمد پسر خلیفه ] که اغلب از ایران حمایت می کرد [ دوباره به کمک شیخ کویت به بحرین آمد. در جنگی که صورت گرفت ، برادرش ، علی ، کشته شد و محمد، پسر عبدالله سردارِ علی ، و قبایل بدوی بر او شوریدند و اموال انگلیسیها و مردم را غارت کردند. محمد پسر خلیفه را زندانی کرد. پس از چندماه ، ناوگان انگلیس ، به فرماندهی کلنل پلی ، به بحرین حمله کرد و حکومت بحرین به عیسی '، پسرعلی ، نوة خلیفه (دست نشاندة انگلیس ) واگذار شد (سدیدالسلطنه ، همانجا). در 15 ربیع الاول 1287، دولت انگلستان طی نامه ای از دولت ایران تقاضای اجارة جزایر بحرین را کرد (قایم مقامی ، ص 71). در 1288، به دستور دولت عثمانی ، مِدحَت پاشا والی بغداد، با سه هزار تن ] سپاه ترک [ ، نه توپ و 500 ، 1 عرب با کشتیهای جنگی وارد خلیج فارس شد و قطیف ، دمام ] احساء [ و عُقَیر را تصرف کرد. به دنبال آن کشتیهای جنگی انگلیس وارد آبهای بحرین شدند وقشون پیاده کردند (کلی ، ص 726ـ729؛ تاجبخش ، ص 153؛ قایم مقامی ، ص 76). حاجی محسن خان معین الملک ، سفیر ایران در لندن ، به این امر اعتراض کرد (قایم مقامی ، همانجا). در 1308، بر اثر سنگینی مالیات ، در بحرین شورش دیگری بر ضد عیسی پسرعلی در شرف انجام بود (سدیدالسلطنه ، ص 240). در 1310، دولت انگلستان با بحرین معاهدة دیگری منعقد کرد که به سلطة کامل انگلستان بر بحرین انجامید (رمضانی ، 1966، ص 247). این امر باز منجر به اعتراض دولت ایران شد. در 1313، میان خانوادة خلیفه در بحرین ، و مشایخ عمدة آل علی اختلافاتی پیش آمد و در نتیجه ، آل علی بحرین را ترک کردند. این رویدادها به کشمکش سیاسی انگلیسیها و باب عالی ] عثمانیها [ منجر شد. پس از مدتی کشتیهای جنگی انگلیس زباره را که قبیلة آل علی در آنجا ساکن شده بودند به توپ بستند و ویران کردند، ودست آل علی از آنجا (زباره ) کوتاه شد (سدیدالسلطنه ، ص 240ـ241). در 1314، شیخ عیسی ، فرزند بزرگتر خود، خالد، را به بوشهر نزد کلنل ویلسون فرستاد تادولت انگلستان ولایتعهدی او را بپذیرد. در آن هنگام ، سالی 000 ، 200 ریال (معادل پنجاه هزار تومان )

بابت مالیات و چهل هزار ریال از بابت عُشور به خزانة شیخ بحرین واریز می شد، و سیصد سوار آمادة رزم نیز همیشه نزد او بودند (همان ، ص 241). از نتایج ظهور فعالیت دولتهای غربی ، بویژه انگلستان در خلیج فارس ، دشواریهایی بود که برای کشور ایران پدید آمد؛ از جمله اینکه پایه های جدایی بحرین گذاشته شد. ایران از دورة قاجاریه ، مرتب ادعای خود را بر بحرین تا 1351 ش (دوره محمدرضا پهلوی ) تکرار می کرد. اندکی پیش از 1332، بین انگلستان و دولت عثمانی معاهده ای در لندن منعقد شد که به موجب آن ، عثمانیها از

ادعای مالکیت بر بحرین و مسقط و دیگر سواحل صرفنظر کردند (وادالا ، ص 36ـ37). در 1307 ش ، با امضای قراردادی میان انگلستان و سعودیها، ادعای تاریخی ایران جدیتر شد (رمضانی ، 1966، ص 247ـ 248؛ آدمیت ، ص 194). بلافاصله پس از آن ، وزیر خارجة ایران نامه ای به سفیر انگلستان در

تهران فرستاد (آدمیت ، همانجا). همچنین دولت ایران به حاکمیت انگلستان بر بحرین اعتراض کرد و یادداشتی به جامعة ملل فرستاد (همانجا؛ رمضانی ، 1966، ص 248). در اواخر 1307 ش ، چمبرلین وزیر خارجة وقت انگلیس ، ادعای ایران را رد کرد (آدمیت ، ص 195؛ رمضانی ، 1966، ص 248؛ تاجبخش ، ص 262ـ263). در خرداد 1313، کاظمی وزیر خارجة ایران ، اعتراض خود را نسبت به امتیاز استخراج نفت یک شرکت انگلیسی در بحرین به اطلاع وزیر مختار دولت امریکا در تهران رسانید (زرین قلم ، ص 244). از 1314 تا 1337 ش ، بحرین پایگاه اصلی دریایی انگلستان در خلیج فارس بود. در جنگ جهانی دوم ، پس از اینکه در 1321 ش ، بحرین به دستور حکومت انگلستان وارد جنگ با دول محور شد، هواپیماهای آلمانی و ایتالیایی ] که ظاهراً از پایگاههای ایتالیا در شاخ افریقا احتمالاً از سومالی به پرواز درآمده بودند [ تأسیسات بحرین را بمباران کردند (همان ، ص 251). در 1325 ش ، تصویبنامه ای دربارة تقاضای سهم از نفت بحرین صادر شد (مهدیقلی هدایت ، ص 446). در 1336 ش ، بحرین رسماً به عنوان استان چهاردهم در تقسیمات کشور ایران ضبط شده است (زرین قلم ، ص 261، 283ـ284). در 1340 ش ، عیسی پسر سلمان در بحرین به حکومت رسید (قایم مقامی ، ص 87). در 1347 ش ، دولت انگلستان تصمیم گرفت نیروهای خود را از خلیج فارس بیرون ببرد. پس از خروج نیروهای انگلیس در 1350 ش ، عیسی پسر سلمان استقلال بحرین را اعلام کرد (رمضانی ، 1975، ص 416ـ419). در همین سال ، ایالات متحدة آمریکا طبق قراردادی بابحرین ،

در جفیر ] در جنوب منامه [ پایگاه دریایی به دست آورد (همان ، ص 435). در آذر 1350، به دستور محمدرضا پهلوی ، نیروی دریایی ایران وارد سه جزیرة ایرانی ابوموسی ، تُنب بزرگ و تُنب کوچک شد. پیش از آن ، محمدرضا پهلوی در پی مذاکره با شیخ نشینان شارجه و رأس الخیمه و با حضور نمایندة انگلیس ، سر ویلیام لوس ، از ادعای ایران به بحرین (استان چهاردهم ) صرفنظر کرده بود ] بدون اینکه مجلس از این امر آگاهی داشته باشد [ (پارسا دوست ، 1369 ش ، ص 358ـ360؛ رمضانی ، 1975، ص 424ـ 425؛ علم ، ج 1، ص 20). بنابر یادداشتهای علم : «شاه نگران بود مبادا چشم پوشی از ادعاهای ایران نسبت به بحرین خیانت به منافع ملی تعبیر شود»

(ج 1، ص 39). در 1358 ش ، پس ازانقلاب اسلامی ایران ، تظاهراتی از سوی شیعیان بحرین ـ که اکثریت جامعة بحرین را تشکیل می دهند ـ به وقوع پیوست (پارسادوست ، 1369 ش ، ص 276)؛ و در 1360، شورای همکاری خلیج فارس با عضویت شش کشور از جمله بحرین تشکیل شد (پارسادوست ، 1371 ش ، ص 347)

منابع : ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت 1405/1985؛ ابن بطوطه ، سفرنامة ابن بطوطه ، ترجمة محمدعلی موحد، تهران 1361 ش ؛ ابن حائک ، صفة جزیرة العرب ، چاپ محمدبن علی أکوع ، بیروت 1403/1983؛ ابن حوقل ، کتاب صورة الارض ، چاپ کرامرس ، لیدن 1967؛ منصوره اتحادیه ، گوشه هایی از روابط خارجی ایران ، تهران 1335 ش ؛ محمدبن محمد ادریسی ، کتاب نزهة المشتاق فی اختراق الا´فاق ، ] بی جا، بی تا. [ ؛ محمدمهدی بن محمد نصیر استرآبادی ، جهانگشای نادری ، چاپ عبدالله انوار، تهران 1341 ش ؛ اسکندرمنشی ، تاریخ عالم آرای عباسی ، تهران 1350 ش ؛ ابراهیم بن محمد اصطخری ، کتاب مسالک الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه ، تاریخ منتظم ناصری ، چاپ محمداسماعیل رضوانی ، تهران 1363ـ1367 ش ؛ عباس اقبال آشتیانی ، تاریخ مغول : از حملة چنگیز تا تشکیل دولت تیموری ، تهران 1364 ش ؛ محمدبن نجیب بکران ، جهان نامه ، چاپ محمدامین ریاحی ، تهران 1342 ش ؛ منوچهر پارسادوست ، نقش سازمان ملل در جنگ عراق و ایران ، تهران 1371 ش ؛ همو، نقش عراق در شروع جنگ ، تهران 1369 ش ؛ جان ر.پری ، کریم خان زند ، ترجمة علی محمد ساکی ، تهران 1365 ش ؛ حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران

1340 ش ؛ حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی ، تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی ، چاپ احسان اشراقی ، تهران 1366 ش ؛ حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، چاپ عبدالحسین نوایی ، تهران 1362 ش ؛ همو، کتاب نزهة القلوب ، چاپ گی لسترنج ، تهران 1362 ش ؛ جورج فدلو حورانی ، دریانوردی عرب در دریای هند ، ترجمة محمد مقدم ، تهران 1338 ش ؛ دایرة المعارف فارسی ، به سرپرستی غلامحسین مصاحب ، تهران 1345 ش ـ ؛ پیترو دلاواله ، سفرنامة پیترو دلاواله (قسمت مربوط به ایران ) ، ترجمة شعاع الدین شفا، تهران 1348 ش ؛ احمدبن ابی الخیر زرکوب شیرازی ، شیرازنامه ، چاپ بهمن کریمی ، تهران 1310 ش ؛ علی زرین قلم ، سرزمین بحرین : از دوران باستان تا امروز ، تهران 1337 ش ؛ سازمان نقشه برداری ایران ، نقشة ایران ، تهران 1346 ش ؛ محمدعلی بن احمد سدیدالسلطنه ، تاریخ مسقط و عمان ، بحرین و قطر و روابط آنها با ایران ، چاپ احمد اقتداری ، تهران 1370 ش ؛ زین العابدین بن اسکندر شیروانی ، بستان السیاحه ، یا، سیاحت نامه ، تهران 1315؛ عبدالرزاق سمرقندی ، مطلع سعدین و مجمع بحرین ، ج 1، چاپ عبدالحسین نوایی ، تهران 1353 ش ؛ اسدالله علم ، گفتگوی من با شاه : خاطرات محرمانة امیراسدالله علم ، ترجمة گروه مترجمان انتشارات طرح نو، تهران 1371 ش ؛ جواد علی ، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام ، بیروت 1976ـ 1978؛ احمدبن محمد غفاری قزوینی ، تاریخ جهان آرا ، تهران 1343 ش ؛ ویلم فلور، حکومت نادرشاه (به روایت منابع هلندی ) ، ترجمة ابوالقاسم سری ، تهران 1368 ش ؛ جهانگیر قایم مقامی ، بحرین و مسائل خلیج فارس ، تهران 1341 ش ؛ محمدحسین قدوسی ، نادرنامه ، مشهد 1339 ش ؛ عبدالله بن محمد کاشانی ، تاریخ اولجایتو ، چاپ مهین همبلی ، تهران 1348 ش ؛ محمود کتبی ، تاریخ آل مظفر ، چاپ عبدالحسین نوایی ، تهران 1364 ش ؛ جرج ناتانیل کرزن ، ایران و قضیة ایران ، ترجمة غ . وحید مازندرانی ، تهران 1362 ش ؛ تادوزیودا کروسینسکی ، سفرنامة کروسینسکی ، ترجمة عبدالرزاق دنبلی (مفتون )، چاپ مریم میراحمدی ، تهران 1363 ش ؛ پ . و. گلوب ، ت . گ . بیبی ، «تمدن فراموش شدة خلیج فارس »، سخن ، دورة 11، ش 8 و 9 (آذر و دی 1339 ش )؛ آلفرد فرایهرفون گوتشمید، تاریخ ایران و ممالک همجوار آن از زمان اسکندر تا انقراض اشکانیان ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران 1356 ش ؛ محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ جلال الدین محمد منجم یزدی ، تاریخ عباسی یا روزنامة ملاجلال ، چاپ سیف الله وحیدنیا، تهران 1366 ش ؛ موسسة مطالعات و پژوهشهای بازرگانی ، بحرین ، تهران 1364 ش ؛ ناصرخسرو، سفرنامة حکیم ناصرخسرو قبادیانی مروزی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ کارستن نیبور، سفرنامة کارستن نیبور ، ترجمة پرویز رجبی ، تهران 1354 ش ؛ ر. وادالا، خلیج فارس در عصر استعمار ، ترجمة شفیع جوادی ، تهران 1364 ش ؛ عبدالله بن فضل الله وصاف حضرة ، تحریر تاریخ وصّاف ، به قلم عبدالمحمد آیتی ، تهران 1346 ش ؛ آرنولد تالبوت ویلسون ، خلیج فارس ، ترجمة محمد سعیدی ، تهران 1348 ش ؛ رضاقلی بن محمد هادی هدایت ، ملحقات تاریخ روضة الصفای ناصری ، در میرخواند، تاریخ روضة الصفا ، ج 8 ـ10، تهران 1339 ش ؛ مهدیقلی هدایت ، خاطرات و خطرات ، تهران 1363 ش ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ ووستنفلد، لایپزیگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965؛

Fereydoun Adamiyat, Bahrein Islands , New York 1955; Geoffery Bibby, ûThe origins of the Dilmun civilizationý in Bahrein through the ages: the archaeology , edited by Shaikha Haya Ali al-Khalifa and Michael Rice, London 1986; Abbas Faroughy, The Bahrein Islands: 750-1951, New York 1951; Karen Frifelt, ûBurial mounds near

Ali excavated by the Danish expenditioný, in Bahrein through the ages: the archaeology , edited by Shaikha Haya Ali al-Khalifa and Michael Rice, London 1986; Bernard Gإrard, James Belgrave, Bahrain , Paris [n.d.]; Karta (firm), Atlas of the Middle East, ed . Moshe Brawer, NewYork 1988; J.B. Kelly, Britain and the Persian Gulf 1795-1880 , Oxford 1968; Der Kleine Pauly Lexikon

der Antike, bearbeitet und herausgegeben von Konrat Ziegler und Walther Sontheimer, Stuttgart 1964-1975, s.v. "Gerrha" (by Albert Dietrich); J.G. Lorimer, Gazetteer of the Persian Gulf, Oman and Central Arabia , Buckinghamshire 1986; The Middle East and North Africa-1990, London 1989; Rouhollah K. Ramazani, The foreign policy of Iran, 1500-1941, Charlottesville 1966; idem, Iran's foreign Policy, 1941-1973 , Charlottesville 1975; Gholam-Reza Tadjbakhche, La question des iles Bahrein , Paris 1960; The Times atlas of the world , London 1985.

خسروی .منبع:کانون پژوهش های خلیج فارس

قبیله های ایرانی(عجمی) در کشورهای عربی