باستان‌گرایی و باستان‌ستیزی؛ دو روی یک سکه

در رد مطالب پیراریستها و بعثی ها 

یک فیلم مستند دیدنی و بسیار غنی و پر محتوا و بدون پیشداوری و تعصب

با حضور و قضاوت 12 نفر از باستان شناسان و تاریخ دانان مشهور خارجی . این فیلم به تنهایی تمام مغلطه ها و بافته های ذهنی پور پیرار و همفکرانش و نویسندگان بعثی دهه 1970-80 را بر باد می دهد.

اینجا:  فیلم تمدن شهر سوخته 

 

در اینجا مقاله دانشمند و دین شناس مصری راجع مصداق آیات قرانی(ذوالقرنین) به کوروش اعظم   درسایت قرانی سنی ها 

در یکم و هشتم خرداد ماه، مطالبی با نام «تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام تخت جمشید» و «پاسارگاد ساخته‏ یهودیان یا ایرانیان؟» در پایگاه تحلیلی ـ تبیینی برهان و سپس در وب سایت های خبری و اجتماعی متعددی منتشر شد. در همان موقع اینجانب مطلب مختصری را در ستون نظرها نوشتم  نمی دانم که منتشر کردند یا نه.

نکته اساسی که  در دو پاراگراف نوشتم این بود که بخاطر داشته باشیم که در  100 ساله اخیر جدا از گفته های علمی و هنری آرکیالوژی و انتروپالوژی - دو جریان افراطی به قضاوت را جع به تاریخ گذشته پرداختند کمونیستها معتقد بودند نظامهای پادشاهی همگی دیکتاتور ی و استبدای و حکومت خوانین و ثروتمندان و اشراف برای استثمار طبقه زحمتکش بوده است و کاخ ها را زحمتکشان برای عیاشی اشراف ساخته اند". بعضی جریانهای دینی نیز بنوعی با همین شیوه  به نفی و نهی عهد باستان پرداختند. این شیوه برخورد و برخورد احساسی  همانقدر افراطی و بی پایه بود  که مقدس سازی نمادهای باستانی از سوی باستان پرستان.

صرف نظر از قضاوتهای ایدیولوژیکی و گفتم گفتی های تعصب آمیز قومی و نژادی ،  باستانشناسان بیطرف با بردباری و شکیبایی به کاووشهای خود ادامه دادند . امروز به برکت پیشرفتهای علمی بسیاری از فرضیه ها و پندارهای  دو قرن گذشته در خصوص اقوام و نژادها و داستانهای خیالی مهاجرت ها - امروزه باطل اعلام شده اند مثلا آریایی بودن و سامی بودن و نمونه  اینها امروز غیر قابل پذیرش است.

می توان از تمدن بین النهرین از تمدن پارس از تمدن چین و تمدن سند- هند سخن گفت اما بحث از نژاد مردمان این تمدنها کاملا غیر علمی است مثلا عراقی ها عموما با اروپایی ها و رومی ها و ایرانی ها  هم نژاد هستند. بنا بر این  اینکه  مطرح شود بین النهرین به کدام نژاد تعلق داشته است؟ طرح چنین پرسش هایی نابخردانه است.  تقسیم بندی نژادی تقریبا 30 درصد اعتبار دارد و 70 درصد آن بی اساس است . در ساخت هریک از تمدنها مردمانی از نژادهای و اقوام متعدد نقش داشته اند در تخت جمشید مصری ها - دراویدی ها - هندی ها -پارسها و اقوام دیگر نقش داشته اند نمادهای خورشید ومیترایی در تمدن ایران و مصر و هند و اروپا  مشترک است. وقتی می گوییم فلان بنا مغولی است برای هر تحصیلکرده ای قابل فهم است که منظور این است که آن بنا در دوره حاکمیت مغولها ساخته شده و گرنه در مغولستان که مرکز مغولها است یک ساختمان و بنای با قدمت تاریخی وجود ندارد.

واقعیت این است که باستان شناسی و احترام به میراث گذشته در خون هر انسانی ریشه دارد باستان دوستی و باستان گرایی  حد وسط و میانه باستان پرستی و ضدیت با میراث نیاکان  است.

برخلاف دیگاه بعثی ها و پیراریست ها (دشمنی تعصب آمیز با تمدن پارسی)در تاریخ تمدن جهان یک دوره وجود دارد بنام دوره پارسی و این دوره در کتابهای درسی تمام کشورها تدریس می شد(می شود)  و قبل از اینکه شوش و تخت جمشید مورد توجه باستانشناسان غرب قرار گیرد . این مراکز مورد توجه کتب عربی هم بوده است تخت جمشید در کتب مسالک و ممالک عربی بارها مورد توجه قرار گرفته این جملات را فکر می کنم در کتاب ابن  حوقل و یا کتاب استخری خواندم نوشته بود :" در نزدیکی استخر فارس ساختمان باشکوهی قرار دارد که در زمان حکومت اجنه ساخته شده و کارگران تصویر شاهان اجنه (دیوان)را هم سنگ تراشی کرده اند شاهان اجنه  بشکل گاو و بالدار هستند این بناها  را آدمیان نمی توانند بسازند و بعضی گویند که این بنا را جمشید و یا کیومرث ساخته است."

اولین کسانیکه علیه تمدن فارسی مطالب تحقیقی منتشر کردند روشنفکران حزب بعث عراق بودند  در دهه 1970  که رژیم بعث در عراق قدرت گرفت دو پروژه مهم انجام شد. ناسیونالیزم عربی و نمادهای کهن بین النهرین و بابلیون موضوع کارهای هنری و مکتوب شد. فیلم هایی مانند سردار قادسیه و هزار و یک شب و ...ساخته شد   آقای احمد سوسه پدر جغرافیای عراق اطلسی در دهه 1960 منتشر کرد بنام عراق در نقشه های تاریخی عموم نقشه ها در این اطلس نام خلیج فارس را دارد اما متعصب های بعثی او را تطمیع کردند تا در پروژه تاریخ تمدن عرب مشارکت کند ماحصل آن چند جلد کتاب شد نقشه های خلیج فارس جعل شد تمدن بابلیون و بین النهرین تمدن سامی خوانده شد سند آنها هم عموما تحقیقات یهودی ها بود که به سامی بودن تمدن بین النهرین اعتقاد داشتند عربها هم از قوم سامی معرفی شدند ایلامی ها نیز سامی و عرب خوانده شدند در حالیکه مستندات قوی در رد این ادعا وجود دارد. تمدن بین النهرین که شامل حاشیه رودخانه های دجله و فرات و تمام مناطق دشت استان خوزستان و ایلام و بوشهر بطور کلی تمام دشتهای جنوب و غرب  سلسه کوههای زاگرس می شود. تمدن سامی عربی معرفی شد.  تخت جمشید و مجسمه های فنیکس( گاو بالدار ) بابلی معرفی شدند و تمدن پارس بصورت تعصب آمیز و کینه توزانه ای مورد حمله و دشنام قرار گرفت و مطالب سراسر کذبی در کتاب تاریخ تمدن عرب از سوی بعثی منتشر شد مثلا آثار باستانی اردن(دیواره پترا) و شهر باستانی در تونس، لیبی و مراکش (ولیلی( فیلیپوس) و حتی آمازیغ ها که شعبه ای از تمدن و زبان فرعونی هستند عرب معرفی شدند.. در یک برنامه تلویزیونی بخاطر دارم که یک نویسنده عرب برای رد این جمله یک کارشناس تمدن ایرانی که گفت فرهنگ امروز ایرانی ها بر دو بال استوار است یکی میراث فارسی و دیگری میراث اسلامی،  ادعا نمود که اصلا چیزی بنام تمدن فارسی وجود نداشته بلکه آن همان تمدن یونانی ها بوده بطوریکه اسامی ایرانی عموما یونانی است؟!  البته بدیهی است این جمله آن فرد عرب بر خلاف تمام یافته های باستان شناسی است. 

 آقای پور پیرار در سالهای 1370- تا کنون احتمالا با استفاده از همان کتابهای عربی  مطالب متعددی را منتشر نموده است آثار او ابتدا  جالب می نمود  افرادی هم  بودند که بطور مستند به شبهه های ایشان در مقالات اینترنتی پاسخ می دادند و مطالب ایشان مورد تحسین تجزیه طلبان نیز قرار داشت. ولی زمانیکه در سال 1383 ایشان در مقاله ای نوشت که"  نام خلیج فارس سندیت ندارد"  تقریبا برای افرادی مانند این حقیر نیز کم سوادی و نامطلع بودن  وی آشکار گردید و روشن شد که وی  بر مبنای تعصب قومی و قبیله ای برای اثبات یک فرضیه موهوم و از قبل فرض شده و تخیل شده مطلب می نویسد. و نه بر پایه مستندات منطقی عقلی و علمی.

  کتاب اسناد نام خلیج فارس میراثی کهن و جاودان  مستند به بیشتر از یکهزار نقشه و اطلس و 300 کتاب عربی و 50 تفسیر قرانی و 20 قرارداد عربی که نام خلیج فارس و بحر فارس را دارند  منتشر شد تا ادعای سراسر کذب ایشان در مورد سند نداشتن نام خلیج فارس تمام بافته های وی را پنبه نماید. از آنجا که نام وی امروزه دیگر یاد آور یک استاد و محقق تاریخ ایران نیست وی یا افرادی با نام های مستعار آن مطالب باطل شده قبلی  وی را  با تغییر الفاظ  باز نشر  می کنند.

بنظر می رسد مقاله  «تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی،" بازنویسی همان مطالب آقای پور پیرارباشد که مطالب آن شباهت زیادی به نوشته های بعثی و  کتاب تاریخ تمدن عرب نوشته احمد سوسه است. در عصری که ما با مشکلات اجتماعی و فرهنگی بیکرانی روبرو هستیم وارد شدن به مطالب تاریخی  از این دست بیهوده است و پژوهشگران منصف اصلا خود را در جایگاهی نمی بینند که وقت صرف پاسخ گویی مطالبی از این دست نمایند. اما در مجموع خواندن مطلب زیر چندان وقتی را از خواننده نخواهد گرفت.:

=========================================

در زیر  مقاله، «حیدری‏ نیا»، عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‏ اسلامی بدون هیچگونه دستکاری بنقل از سایت تابناک  ارایه می شود

 

در یکم خرداد ماه سال جاری، مطلبی با نام «تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام تخت جمشید» در پایگاه تحلیلی ـ تبیینی برهان منتشر شد. نویسنده آن با دلایلی ابتدایی که پیش از این از سوی «ناصر پورپیرار» طرح شده و بارها مورد انتقاد قرار گرفته بود، به اثبات این مدعا پرداخته که «چگونه متخصصان تاریخی فرستاده شده از سوی دانشگاه‌های غرب (در اینجا دانشگاه شیکاگو) با جعل و دروغ درباره تاریخ پیش از اسلام ایران و دستکاری و فریب در ابنیه تخت جمشید و ساختن داستان‌های خیالی درباره آن زمینه‌های فریب بخشی از جامعه را فراهم آورده‌اند».

نویسنده این مطلب، در بخش دوم یادداشت خود با نام «پاسارگاد ساخته یهودیان یا ایرانیان؟» که در تاریخ هشتم خرداد ماه منتشر شد، ادعا کرده که «آستروناخ در فاصله سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه پاسارگاد، کاخ‌هایی ساخت و آن‌ را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه یهودیان هویّت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد».

 در مدت کوتاه، این مطلب عیناً در چند پایگاه‌ و نشریه اصولگرا و چند وبگاه قوم‌گرا و تجزیه‌طلب منتشر شد و مطلبی که در ادامه می‌آید، نقدی بر این دو نوشته‌ است که با هدف انتقاد به جریانی خاص، نوشته شده است.

مقدمه

 تاریخ کهن ایران زمین، مانند بیشتر تمدن‌های دیرپای بشری، آکنده از نقاط تاریک و روشنی است که به دست خوبان و بدان این سرزمین پدید آمده است. برای هر قوم و ملتی، توجه و پرداختن به نکات برجسته و مثبت تاریخش، به همان میزان افتخار آفرین است که بیان تاریکی‌ها و نکات منفی آن، رنج آور. در یک سده اخیر که دنیای غرب با ابزار قدرتمندِ رسانه، به کارزار فرهنگی وارد شده، همواره تلاش کرده تا از گذشته خود، تصویری آرمانی و زیبا ارایه نماید و در مقابل، با همین ابزار توانا، به مصاف ملت‌ها و کشورهایی رفته که با  آن‌ها زاویه داشته است. در این میان، پیکان هنر و رسانه غربی، ایران اسلامی را در سه دهه اخیر نشانه رفته است.

 هجمه غرب به ایران، صرفاً روزگار معاصر و حوادث دوران انقلاب اسلامی را شامل نمی‌شده است، بلکه رویارویی سنتی میان ایران (نماینده قدرت شرق باستان) و یونان و روم (نمایندگان غرب باستان) که یک هزاره به درازا کشیده بود، در روزگار معاصر با زبان و ابزاری جدید ادامه یافت. تا جایی که در همین یک دهه اخیر، هالیوود با ساخت چند فیلم پر هزینه نظیر اسکندر1، سیصد2 و شاهزاده ایرانی3، تلاش کرد تا با حمله به گذشته باستانی ایران، ریشه‌های کهن تاریخ و فرهنگ ایران زمین را تخریب و تحقیر کند. هرچند که در پیشینه تاریخ ایران، بسان هر سرزمین کهن دیگری نقاط تاریکِ تاریخی وجود دارد، در قیاسی ساده و مروری کلی میان تاریخ مشرق زمین و مغرب زمین، می‌توان دریافت که این نقاط تاریک در تاریخ غرب به ویژه در گذشته باستانی آن بیش از هر سرزمین و ملت دیگری وجود دارد، لیکن اینان به کمک تبلیغات و رسانه، تلاش می‌کنند تا کژی‌های خود را پنهان کرده و معایب دیگران را برجسته نمایند.

ایران، سرزمینی است که از گذشته‌های دور، مأمن اقوام و طوایف گوناگونی بوده که به رغم اختلاف لهجه، زبان، پوشش، آداب و رسوم و حتی مذهب، در کنار یکدیگر یک کل واحد و زیبایی به نام ایران را پدید آورده‌اند. با روی کار آمدن پهلوی اول، سیاست‌های ضد دینی رضاخان، موجب شد زیر لوای باستان‌گرایی، به قومیّت‌های گوناگون به ویژه آذری‌ها ـ که در تاریخ معاصر ایران نقشی محوری و مهم در عرصه دفاع از میهن و مبارزه برای عدالت و آزادی ایفا کرده بودند ـ اجحاف شود. پس از سقوط رضا‌شاه، ظهور فرقه دمکرات، نخستین پیامد سیاست‌های استعماری او بود. این بار کمونیست‌ها با حمایت و دخالت مستقیم شوروی، مدعی رهایی مردم آذربایجان از سلطه نظام حاکم بودند.

 هرچند که عمر این دولت نوظهور و برکشیده بیگانه به یک ‌سال نرسید و پیوند عمیق مردمان دلیر این دیار و باورهای ریشه‌دار مذهبی آنان، فرصت را از دست مارکسیست‌ها گرفت، فکر مسموم تجزیه‌طلبی را برای نخستین‌بار در اندیشه بخشی از جامعه ایجاد کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی، این جریان با استفاده از فضای باز سیاسیِ پس از انقلاب، دوباره هسته‌هایی را در بین قومیّت‌های ایرانی ایجاد کرد تا شاید به این ترتیب، ضمن پاره پاره کردن ایران اسلامی، بتوانند به انقلاب ضربه بزنند؛ برافروختن آتش دشمنی و کینه در میان کردها، ترکمن‌ها و بلوچ‌ها، بخشی از اقدام‌های مارکسیست‌ها در نخستین سال‌های انقلاب بود. این توطئه‌ها هم با تلاش دلسوزان میهن و صرف هزینه‌های بسیار، پشت سر گذاشته شد. در اواخر دهه 70 خورشیدی، یکی از بازماندگان حزب توده به نام «ناصر پورپیرار»، با استفاده از سوءِ تدبیر مسئولان فرهنگی وقت، تلاش کرد تا همان اهداف ضد همفکران دیروز خود را این بار در پوششی فرهنگی و به بهانه طرح مباحث به ظاهر علمی دنبال کند. پورپیرار، با تألیف و نشر کتاب «دوازده قرن سکوت» چهار پا به این عرصه گذاشت. وی که از اعرابِ ایرانیِ خوزستان است، فاقد هر گونه تحصیلات دانشگاه به ویژه سابقه تحصیلی در رشته تاریخ است، از این روی، آثارش آکنده از تناقض‌هایی است که به مرور زمان و با نشر کتاب‌های جدیدترش به چشم می‌خورد.

ادعاهای پورپیرار در نفی گذشته باستانی ایران، در بین محافل کوچکی از فعالان دانشجویی با گرایش‌های قومیّتی با استقبال روبه رو شد. وی در بین سال‌های 1380 تا 1385 بارها به دعوت همین تشکل‌ها در دانشگاه‌های مختلف سخنرانی کرد؛ البته در این سال‌ها آثار متنوعی شامل مقالات الکترونیکی، کتاب و مقالات چاپی در نقد وی منتشر شده است.5

 به ‌رغم تلاش‌های گسترده پورپیرار و همراهان اندکش، ادعاهای وی چنان بی پایه و متناقض بود که نتوانست راه به جایی ببرد و دو سه سالی است که خاک مهجوری بر آثار و دعاوی او نشسته است. در چنین شرایطی مطلبی با نام تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام «تخت جمشید» که در تاریخ 1/3/90 منتشر شد، با دلایلی سست به اثبات این مدعا پرداخته که «چگونه متخصصان تاریخی فرستاده شده از طرف دانشگاه‌های غرب (در این‌جا دانشگاه شیکاگو) با جعل و دروغ درباره تاریخ پیش از اسلام ایران و دستکاری و فریب در ابنیه تخت جمشید و ساختن داستان‌های خیالی درباره آن زمینه‌های فریب قسمتی از جامعه را فراهم آورده‌اند.»؟

نویسنده این مطلب، در بخش دوم یادداشت خود با نام «پاسارگاد» ساخته یهودیان یا ایرانیان؟ که در تاریخ 8/3/90 منتشر شد، ادعا کرده که «آستروناخ در فاصله سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه پاسارگاد کاخ‌هایی ساخت و آن‌ها را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه یهودیان هویّت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد.

 هرچند درباره ادعاهای پورپیرار و حلقه کوچک او، نقدهای تاریخی زیادی نوشته شده است، لیکن در یادداشت حاضر، ضمن بیان آفت‌های باستان‌گرایی و باستان‌ستیزی برای هویّت و امنیّت ملی، برای تنویر افکار مخاطبان، نقدی هم بر ادعاهای بی‌پایه نویسنده بی‌نام و نشان آن ارایه شده است. نقد زیر در سه بخش ارایه می‌شود:

 بخش نخست، ناظر به کلیّات قابل انتقادی است که در هر دو یادداشت نویسنده به چشم می‌خورد. بخش دوم و سوم هم به ترتیب ناظر به هر یک از دو بخش از مطالب یاد شده است.

 بخش نخست: نقدی بر روش و بینش نویسنده

 1ـ باستان ستیزی و مسأله امنیّت ملی: همچنان که در آغاز این مطلب توضیح داده شد، سیاست‌های افراطی در عرصه باستان‌ستیزی، ثمره‌ای جز زدودن بخشی از تاریخ و هویّت ملی ایران در پی ندارد. وقتی طرح چنین مباحثی از سوی گروه‌های کوچک قومی مورد توجه و استقبال واقع می‌شود و کسانی که داعیه جدایی‌طلبی دارند، مروجان اصلی باستان‌ستیزی در کشور می‌شوند، باید در نشر چنین آثاری دقت بیشتری کرد.

به بیان دیگر، باستان ستیزی، از جمله سخنانی است که دشمنان این آب و خاک را به وجد می‌آورد. برای روشن شدن بهتر موضوع، آوردن یک نمونه خالی از فایده نیست؛ در کتاب «تاریخ چهارم دبستان» جمهوری آذربایجان، برای هویّت سازی و هویّت بخشی به سرزمینی که قرن‌ها با نام قفقاز، جزیی از خاک ایران به شمار می‌رفته است، داستان کشته شدن کوروش در نبرد با قبیله ماساژت‌ها را به نخستین رویارویی پارس‌ها با ترک‌ها تعبیر کرده و از آن با عنوان درازدستی کوروش، پادشاه پارس یاد می‌کند که توسط ملکه قوم ترک، کشته می‌شود. آنگاه در تداوم تاریخ سازی‌اش، از صفویان به عنوان نخستین حکومت ترک نام می‌برد که مرزهای آذربایجان را تا آب‌های خلیج فارس گسترش داد. در چنین فضایی، نفی تاریخ و هویّت کهن ایران، در واقع، نوعی هم صدایی با تهدید کنندگان هویّت و امنیّت ملی میهن است.

 2ـ چرخش‌های تردیدآمیز: تغییر روش ناگهانی طراح اصلی این ایده در سال‌های اخیر، قابل تأمل است. نخستین ورود پورپیرار به حوزه تاریخ ایران، به واسطه کتاب «از زبان داریوش» است که در آن خود را به عنوان ویراستار معرفی کرده و نامش را روی جلد کتاب در کنار نویسنده و مترجم توانای آن آورده است. پورپیرار در مقدمه‌ای دو صفحه‌ای که بر این کتاب نوشته، عصر هخامنشی را «مبشر راستی، برابری، آزادی و عدالت» معرفی کرده و آن را باعث غرور ایرانیان دانسته و نوشته است: «به یقین ارزش کتاب در بیان تمامی حقایق مربوط به آن دوران است و از خلال آن پذیرفته می‌شود که قدرت مدیریت و سازمان‌ده بنیان یک امپراتوری و نیز روابط ملی به کمک خرد جمعی چنان مستحکم شد که هنوز ایرانیان به جهان با همان ویژگی‌های دیرین و نخستین خود، یعنی پندار، کردار و گفتار نیک شناخته می‌شوند». 6

نکته قابل تأمل دیگر آن که این کتاب توسط خود پورپیرار (در انتشاراتی متعلق به وی) به چاپ رسیده است اما در فاصله اندکی پس از انتشار این کتاب، پورپیرار با نشر کتاب دوازده قرن سکوت منکر تمدن هخامنشی شد البته وی در چاپ‌های بعدی کتاب از زبان داریوش نام خودش را از روی جلد برداشت.

 3ـ چالش‌های میراث فرهنگی ایران در سطح بین‌المللی: در حالی که ایران در عرصه جهانی با غارت میراث فرهنگی توسط دلالان غربی مواجه است که نمونه بارز آن، مناقشه بر سر چندین هزار لوح گلی است که اطلاعات ارزشمندی از تاریخ اقتصادی عصر هخامنشی را در خود جای داده‌اند و از قضا توسط همین باستان‌شناسان از خزانه تخت‌جمشید به شرط امانت از ایران خارج شده تا در دانشگاه شیکاگو روی آن‌ها مطالعه شود، «پروفسور هاید ماری کخ»، نویسنده کتابِ از زبان داریوش، بخش مهمی از اطلاعات ارزشمند خود را از همین الواح گلی استخراج کرده است. بی‌اساس خواندن تخت‌جمشید و نفی کارکرد آن، در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران، در تلاش است تا میراث به یغما رفته را بازگرداند و یک دادگاه آمریکایی با دستیاری یهودیان در صدد حراج آن‌هاست، (7) چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟!از سوی دیگر، در یکصد سال اخیر مهم‌ترین موزه‌های دنیا با آثار ارزشمند ایرانِ هخامنشی تزیین شده است (به ویژه آثار مهمی که هیأت باستان شناسی فرانسوی طی توافق‌نامه‌ای صد ساله از شوش و نواحی آن کشف و ضبط کردند) تلاش برای بازگرداندن بخشی از این میراث که امروز مایه درآمدی سرشار برای این کشورهای غارتگر شده، آیا تناسبی با چنین ادعاهایی دارد؟ در حقیقت تنها کسانی که از طرح چنین ادعاهایی سود می‌برند همین غارتگران جهانی هستند.

 

بخش دوم: نقد و نظری برمطلبِ تاریخ ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی به نام «تخت جمشید»

1ـ نبود ارتباط بین عنوان و محتوا: نخستین گام در هر نوشته علمی و تحقیقی، وجود تناسب میان عنوان و محتوای یک مطلب است. متأسفانه نویسنده‌، از تیتری کاملاً سیاسی برای مطلبی به ظاهر تحقیقی استفاده کرده است و در عین حال تا پایان مقاله هیچ توضیحی نداده که اساساً جریان انحرافی ـ که پدیده‌ای نوظهور است ـ چه ارتباطی به تخت جمشید و حفاری‌های نیم قرن اخیر آن دارد! گویا انتخاب چنین تیتری، صرفاً برای جلب خواننده و تأثیرگذاری بیشتر بر ذهن او استفاده شده است. حال آن‌که با چنین رویکردی در واقع میراث فرهنگی یک کشور، قربانی درگیری‌های سیاسی شده است.

 

2ـ چشم‌پوشی از منابع داخلی و پژوهش‌های متعدد: نویسنده به گزاف مدعی است که: «اطلاعات کنونی ما محدود به دیدگاه‌های اساتید یهودی دانشگاه‌های غرب به ویژه دانشگاه «شیکاگو» است که امروزه ارزش و اعتبار علمی آن‌ها کاملاً زیر سؤال است و ثابت شده که به جای تحقیقات علمی آزاد، به جعل تاریخ و دروغ نویسی مشغولند و با سمبل سازی‌های بی‌بنیان تلاش می‌کنند زمینه‌های تفرقه بین مسلمین را فراهم آورند». وی که در چند جا بی‌اطلاعی‌اش از تاریخ و باستان‌شناسی را نشان داده است، مجموعه روایات متعدد مورخان قدیم درباره تخت جمشید را نادیده گرفته و تلاش‌های باستان‌شناسان ایرانی طی چند دهه اخیر را هم انکار کرده و بر موضوعی تأکید می‌کند که برای هر آشنای به تاریخ، باورنکردنی است.

 تخت جمشید با جلب توجه مسافران اروپایی از اواخر قرن نهم هجری (1470م) به بعد و شرح و طرح‌های آن‌ها از آن، خیلی زود ایران باستان را در جهان غرب مشهور کرد و نوشته‌های بسیاری در توصیف آن آثار و شناخت هنر ایرانی پدید آمد. از راه همین توصیفات بود که خط میخی شناخته و رمزگشایی شد. نفوذ تخت جمشید در معماری چهل ستون اصفهان ـ که حتی نامش را هم از نام تخت جمشید در آن زمان گرفته است ـ به خوبی آشکار است و بر آثار دوره قاجاریه، حتی بر قالی بافی و پرده بافی، تأثیر گذاشته است. مرحوم «علی‌رضا شاپورشهبازی» در مقاله‌ای ارزشمند که برای دائره‌المعارف بزرگ اسلامی نوشته، ذیل مدخل تخت جمشید، به ردّپای این اثر در منابع اسلامی، سفرنامه‌های سیّاحان اروپایی و پژوهش‌های جدید پرداخته است. (8)

 3ـ استناد به عکس‌هایی مبهم و بدون تاریخ: نویسنده با ارایه چند عکس کوچک و مبهم، نتیجه می‌گیرد که آثار ایلامی ـ که اصالت بنای تخت جمشید به آن بوده ـ از این محوطه پاک شده تا یک تاریخ‌سازی جدید صورت گیرد. در تصویر شماره (1) و تصویر بالا، سمت راست از مجموعه تصاویر شماره (3)، می‌توان موقعیّت این بنای مورد ادعا را نسبت به صفه تخت جمشید سنجید. این بنا کاملاً خارج از صفه با فاصله‌ای قابل توجه از آن قرار دارد. این نکته را می‌توان از نمای ستون‌های صفه که در دور دست دیده می‌شوند، دریافت. اما برخلاف ادعای وی، این حفاری‌ها نه تنها موجب از بین رفتن این بنای قدیمی نشده بلکه، با دقت تمام، بقایای بنای معبدی در این نقطه از زیر خاک بیرون آمد که نه تنها ایلامی نبود بلکه کتیبه‌های یونانی آن نشان داد که این معبد پس از ویرانی تخت جمشید به دست اسکندر، توسط مقدونی‌ها یا اشکانیان احداث شده است. از این رو کتیبه‌های آن به خط یونانی است و به جای «اهورا مزدا» نوشته‌اند «زئوس مجیستوس» و به جای «میترا» نوشته‌اند «آپولون و هلیوس».

 «هرتسفلد» تصاویر متعددی به همراه گزارش باستان‌شناسی این اثر ارایه می‌دهد اما دور بودن این بنا از صفه اصلی و کم‌اهمیّتی آن نسبت به تخت جمشید موجب شده که نویسنده محترم در سفر به تخت جمشید آن را نبیند و سپس ادعا کند که این بنا اساساً وجود ندارد.(9)

(تصویر الف) ضمن آن‌که در یک تحقیق باستان‌شناسی ذکر تاریخ عکس، زاویه عکس و منبع آن، برای هر گونه استنادی ضروری است.

تصویر الف: معبد فراته‌دار (هرتسفلد: 1380، لوحه 84)

 4. تفاوت زیگورات با یک کاخ: یکی دیگر از شاهکارهای نویسنده، کشف این نکته است که تخت جمشید یک زیگورات بوده نه یک کاخ یا بنای هخامنشی! سپس با ارایه تصویر کوچکی از زیگورات چغازنبیل سعی می‌کند که این دو را شبیه به هم نشان دهد اما در ادامه، زیگورات تخت جمشید را بنایی بابلی معرفی می‌کند! در واقع ایشان نمی‌داند که زیگورات چغازنبیل اساساً بنایی بابلی نیست! بلکه مهم‌ترین بنای باقی مانده از پادشاه ایلامی «اونتاش‌گال» در «دوراونتاش» است که یک‌پارچه از خشت ساخته شده است. سپس در ادامه با ارایه چندین تصویر نشان می‌دهد که این زیگورات بابلی! هیچ‌گاه به اتمام نرسیده و از ابتدا ناقص بوده است. ممکن است برخی از آشنایان و صاحب‌نظران، بر این حقیر خرده ‌بگیرند که چرندبافی در این حد چه نیازی به پاسخ دارد! اما از آن‌جا که ممکن است این سخنان، ذهن ناآشنایی را بفریبد، تناقضات آن را بازگو می‌کنم.

 نخست آن‌که زیگورات بنایی است هرمی شکل که هیچ شباهتی به یک بنای احداث شده روی صفه‌ای وسیع را ندارد. زیرا زیگورات پلکانی به سوی آسمان است. زیگورات بنای خشتی توپُری است که سطح خارجی آن دارای پوششی از آجر است و فاقد هرگونه فضای داخلی است (تصویر ب) هم‌چنین برخلاف ادعای نویسنده، زیگورات چغازنبیل را هم همین دانشمندان غربی یافتند و «رومن گیرشمن»، باستان‌شناس فرانسوی سال‌ها با دقت به خاک‌برداری و حفاری در آن مشغول شده و از قضا نتایج این کاوش‌ها که تا نیم قرن بعد هم توسط گروه‌های خارجی و ایرانی تداوم یافت در چندین جلد کتاب منتشر شده است.10 در ضمن ثبت این بنای ارزشمند در زمره فهرست آثار میراث جهانی یونسکو، گواه دیگری بر توجه ویژه به آن است.

 تصویر ب: زیگورات چغازنبیل (سمت چپ) و نمونک یک زیگورات

5. تخت‌جمشید بنایی کامل یا نیمه‌کار: نمایش عکس‌های پراکنده‌ای از تخت جمشید و استنباط این نکته که بنای یاد شده یک بنای بابلی و نیمه‌کاره است مانند این می‌ماند که تکه‌هایی منتخب از یک خمره شکسته، به گونه‌ای کنار هم قرار گیرد که حاصل آن کاسه سفالی کوچکی شود. نویسنده در فرضیه ‌بافی خود به این موضوع فکر نکرده که الواح موجود در تخت جمشید و گزارش‌های متعدد مورخان یونانی از این بنای عظیم را چگونه باید با ادعای خود تطبیق دهد. 

 «داریوش» در چند کتیبه در تخت جمشید، در احداث این بنا اعلام می‌کند: «پیش از این در این مکان دژی وجود نداشت به خواست اهورامزدا من این دژ را ساختم... و من آن را استوار، زیبا و مقاوم ساختم.»11 البته ذکر این نکته ضروری است که صفه تخت جمشید در گستره‌ای به وسعت 125 هزار متر مربع، در دوران داریوش، خشایار شاه و اردشیر یکم احداث شد و هر قسمت تاریخچه خود را دارد. آثار تخت جمشید به چهار دسته تقسیم می‌شود، این دسته‌بندی طبق برنامه‌ای منظم بوده است، چنان‌که محوطه را به چهار بخش تقریباً مساوی تقسیم می‌کند:

 1) در جنوب شرقی، «خزانه» واقع است که اصل آن ــ که بسیار کوچکتر بوده ــ ساخته داریوش است و بعدها خشایارشاه در آن تغییراتی داده و آن را به صورت دژی مستطیل شکل درآورده است.

 2) در ربع جنوب غربی، کاخ‌های اختصاصی داریوش (تَچَرَ) و خشایار شاه (هَدِیش) و بنایی نامشخص واقع است. «کاخ سه دری» یا «کاخ مرکزی» نیز که خشایارشاه آن را ساخته و اردشیر یکم تمام کرده است، درست در میان تخت جمشید قرار دارد. در جنوبِ حیاط تچر و در غربِ هدیش، «کاخ اردشیر یکم» بوده است که بعد از دوره هخامنشی دژ مانند گشته است. در شرقِ حیاط هدیش و غربِ خزانه، «حرمسرای خشایارشاه» واقع است.

 3) در ربع شمال شرقی صفّه، «کاخ صد ستون» (که خشایارشاه ساخت آن را آغاز کرده و اردشیر یکم بنای آن را به پایان رسانده) و دروازه نیمه تمام حیاط شمالی آن و نیز جایگاه قراولان واقع است.

 4) شمال غربی محوطه مشتمل است بر پلکان بزرگ دو جانبه شمال غربی و «دروازه ملل» یا «دروازه خشایارشاه» (هر دو ساخته خشایارشاه) و کاخ بزرگی که به آپادانا شهرت یافته و داریوش بنای آن را آغاز کرده و خشایارشاه کار آن را به اتمام رسانید. در مرکز صفّه، کاخ کوچک سه دری واقع است که به همه کاخ‌های اطرافش راه دارد. ساخت این کاخ را نیز خشایارشاه آغاز کرد و اردشیر یکم کار آن را به پایان رساند.12

 به این ترتیب آن‌چه از این مجموعه عظیم در عکس نمایش داده شده، پیکره‌ای مربوط به یکی از دروازه‌هاست که بنا به اجماع باستان‌شناسان، این دروازه تنها بخش ناقص بنای تخت جمشید است.

 جزییات احداث بناهای تخت جمشید با مصالحی که هر بخش آن از گوشه‌ای از امپراتوری هخامنشی آورده شده و گروه وسیعی از کارگران و صنعت‌گران با حقوق و دست‌مزدی مشخص به کار مشغول شده‌اند، مفصل‌تر از آن است که بتوان در این‌جا آورد اما برای روشن شدن سبک معماری بنا به چند نکته اشاره می‌شود. نویسنده تأکید دارد که این بنا بابلی است و با نمایش تندیس گاو در تصویر شماره (31) و سپس نمایش اسب در تصویر شماره (32) ـ که باز مثل نمونه‌های قبلی عکس‌ها از دو قسمت مختلف برداشته شده و این نکته را می‌توان از ستون‌هایی که در پسِ عکس شماره (31) حضور دارند، دریافت ـ چنین استنباط می‌کند که باستان‌شناسان تلاش کرده‌اند بنایی بابلی را ایرانی کنند! اما از این نکته غافل است که هرچند بسیاری از نمادهای بابلی، یونانی و... در این بنا حضور دارد اما در نهایت محتوای بنا با نگرش داریوش و خشایارشاه، هویّتی مستقل پیدا کرده است. در این بنا، برخلاف بناهای بابلی، شاهد صفی از شکست‌خوردگان نیستیم که با نهایت خواری و در شرایط اسارت، چون بندگان هدایا و خراج خود را تقدیم می‌کنند. بلکه نمایندگان ملل مختلفی که تحت حاکمیّت هخامنشیان هستند با نهایت احترام و در لباس مهمان، با آرایش بومی و رسمی خود، حتی با سلاح، همراه با میزبانی پارسی یا مادی برای اهدای هدایای خود به این بنای باشکوه پای می‌گذارند. هر چند که سبک تراش سنگ‌ها با الهام از معماری سارد، در دو بنای پاسارگاد و تخت جمشید به معماری یونانی نزدیک شده، اما برخلاف هنر یونانی، هرگز در این پیکره‌های متعدد نقشی عریان از یک مرد یا زن مشاهده نمی‌شود. در حالی که یونانیان خدایان خود را هم برهنه ترسیم می‌کردند اما در این بنا صدها پیکره حجاری شده که همگی در پوششی فاخر از لباس‌های مختلف نمایش داده شده‌اند. نمونه‌هایی از این دست که معماری تخت جمشید را از حیث محتوا کاملاً ایرانی می‌کند، بسیار است.13

 

6. آثار نو یافته دردسری جدید پیش روی مدعیان دروغین: نویسنده در بخش آخر مطلب تخت‌جمشید، مدعی می‌شود که «به اصطلاح متخصصین یهودی دانشگاه شیکاگو، برای سنگی معرفی کردن بخش خزانه تخت جمشید، پایه ستون‌هایی از قسمت‌های گوناگون تخت جمشید و هم‌چنین معبد یونانی جنوب آن را به این قسمت منتقل کردند. به دلیل ناکافی بودن این پایه ستون‌ها، اقدام به تراش پایه ستون‌هایی کرده و آن‌ها را پایه ستون‌های 2500 ساله معرفی نمودند.» بیان دو نکته در این باره خالی از فایده نیست. از آن‌جایی که در جای دیگری هم نویسنده به دنبال دیوار می‌گردد و بر این اساس می‌پندارد که چون دیواری سنگی به چشم نمی‌خورد پس بنای تخت جمشید ناقص بوده، باید به ایشان یادآور شوم که تخت جمشید بنایی از خشت خام بوده که بخش‌هایی از آن شامل صفه، پایه ستون‌ها (در مواردی ستون‌ها) و ورودی تالارها و در مواردی مثل کاخ داریوش، چارچوب پنجره‌ها از سنگ بوده است. فرسایش خاک هم موجب شده که فقط بخش‌های سنگی این بنا باقی بماند و تیرهای چوبی ستون‌ها به ویژه در تالار خزانه و تیرهای چوبی سقف‌ها هم در آتش سوخته است و از قضا همان‌طور که داریوش می‌گوید چوب درختان سدر را از لبنان آورده تا در ساخت بنا استفاده شود، در همین حفاری‌ها، ذغال سدر هم پیدا شد که افزون بر آن‌که آتش‌سوزی بنا را تأیید می‌کند، با کتیبه داریوش هم انطباق دارد.14 به همین ترتیب اشتباه دیگر نویسنده هم روشن می‌شود که خزانه اساساً بنای سنگی نبوده بلکه فقط پایه‌های ستون این بنا سنگی بوده است.

 تصوبر پ: پایه‌ستون مکشوف از کاخ هخامنشی (لیدوما) در نورآباد ممسنی؛ کاوش توسط گروه ایرانی

7. یافته‌های یک دهه اخیر و نقض ادعاهای نویسنده: وی با نمایش تصویر کلوزاپی از یک پایه ستون (تصویر شماره 33) مدعی می‌شود که این پایه ستون و شالی آن تازه‌تراش است! و دلیل این سخنش را تمیزی تراش سنگ عنوان می‌کند. خوشبختانه حفاری‌های سال‌های اخیر که این بار نه توسط فرنگیان و یهودیان که توسط دانشمندان و باستان‌شناسان جوان و مسلمان ایران انجام شده، حقایق مهمی را نشان می‌دهد. نخست آن‌که در یک دهه اخیر چند بنای هخامنشی دیگر در نقاط مختلف ایران کشف و حفاری شده که شباهت‌های فراوانی به معماری تخت جمشید داشته و متعلق به دوره هخامنشی است. یکی از این بناها در «نورآباد» ممسنی کشف شد.

به گفته سرپرست گروه باستان‌شناسی، این بنا، «به لحاظ معماری با کاخ‌های برزن جنوبی تخت جمشید مشابهت دارد. از سوی دیگر از بناهای تخت جمشید کوچک‌تر است اما از نظر نوع پایه ستون‌ها، با پایه ستون‌های کاخ صد ستون تخت جمشید شباهت‌های زیادی دارد.»

 کاوش‌های باستان‌شناسی در این محوطه منجر به کشف پایه ستون‌های هخامنشی، سطوح سنگ‌فرش عظیم، سازه‌های بزرگ لاشه سنگی، ظروف متعدد سنگ مرمر و ایوان بزرگ ستون‌دار و پلکان آن، شده است.15 (تصویر ج)، یکی از پایه‌ستون‌هایی است که پس از سال‌ها در حفاری‌های نورآباد ممسنی (کاخ لیدوما) از زیر خاک بیرون آمده و بسیار تمیزتر از نمونه‌ای است که نویسنده در مطلب خود آورده و آن را جدید تلقی کرده است! هم‌چنین حفاری در کاخ «تائوکه» در برازجان هم شاهدی دیگر بر این مدعاست. (تصویر د) اینجانب سال‌ها قبل در سفری به برازجان، قسمتی از یک پایه ستون را، مدتی کوتاه پس از حفاری آن توسط استاد «سرافراز» در کاخ تائوکه مشاهده کردم و از صافی و صیقلی بودن سنگ، که پس از 2500 سال از زیر گل و لای و خاک بیرون آمده بود، شگفت‌زده شدم.

 تصویر ت: پایه‌ستون‌های کاخ کوروش در برازجان که مانند پایه ستون‌های کاخ پاسارگاد از دو رنگ سفید و سیاه و با تراش یکسان ساخته شده‌اند (داریوش و پارسها، هینتس: 1380)

ـ کارشناسیِ یک غیر کارشناس: استناد نویسنده به گزارشی مبهم از سازمان نظام مهندسی استان تهران، یکی دیگر از شاهکار‌های این نوشته پر از تناقض و تحریف است. آیا سازمان نظام مهندسی کارشناس باستان‌شناسی است؟ آیا یک باستان‌شناس بی‌طرف و آگاه در ایران پیدا نمی‌شد که این بازدید را به عمل آورد!؟ ‌آیا سازمان نظام مهندسی، نظر یک باستان‌شناس را به جای نظر یک مهندس ناظر یا محاسب در احداث ساختمان‌های جدید خواهد پذیرفت!؟ این نظر کارشناسی هم مثل اصل مطلب توسط ی

/ 1 نظر / 38 بازدید
قاسم نصر

سلام. موضوع بسیار جالبی برای طرح و نقد بود. چند سال پیش ، کتاب دوازده قرن سکوت، نوشته بوربیرار!. از یکی از همکاران عرب ساکن اهواز به من هدیه شد. بعد از خواندن کتاب ، بسیار به حال این ملت تاسف خوردم. در کشوری که حتی سوال از برخی موضوعات ، توهین به مبانی اسلام شمرده شده و با شدت برخورد می شود، به چاپ چنین کتاب موهن و ایرانی ستیزی مجوز نشر داده می شود. و اکنون اینگونه مقالات در حوزه ی چرندیات!